تبليغاتX
 دانـــــشــــجــــوی بـــــدبـــــخـــت
شروع کلاس ها

وقتی وارد سایت دانشگاه آزاد  می شدیم یه جمله همیشه به چشم می خورد دانشجویان گرامی شروع کلاس ها در تاریخ ۲۸/۱۱/۸۵ می باشدطبق این گفته دیروز ما برا رفتن به دانشگاه آماده شدیم ساعت ۱۱تا ۲ کلاس داشتیم هم من هم حدیث من تجزیه و تحلیل داشتم حدیث هم اندازه گیری به سارا زنگ زدم که ۱۰:۳۰ ایستگاه باشه .ساعت ۱۰:۲۵ بود که من و حدیث رسیدیم ایستگاه دانشگاه منتظر سارا شدیم ساعت ۱۰:۴۰ سارا اومد. سوار اتوبوس شدیم ساعت ۱۱ بود که رسیدیم دانشگاه تو بورد نگاه کردیم شماره کلاس و پیدا کردیم اما دیگه کلاسامون تو ساختمون اصلی برگزار نمی شد ساختمون جدید زده بودن برا فنی مهندسی کلاس ما بلوک یک بود حدیث با دوستش پریا رفتن فیش بانکی پریا رو ثبت کنن من و سا را هم رفتیم کلاس دیدیم هیچ خبری نیست نه استادی نه دانشجویی همه ی کلاسا خالی بود برگشتیم ساختمون اصلی حدیث و دیدم گفت اصلا اسم کلاس ما تو بورد نیست این استاد فقط ۲ تا ۵ کلاس داره (اینم یکی دیگه از بی نظمی هاکه قبلا هم بارها پیش اومده ).من و سارا رفتیم برا گرفتن پرینت که اونقدر شلوغ بود که نشد. رفتم امور مالی چون قبل از اینکه بیام ماندانا(یکی از همکلاسیهای دانشگاه) زنگ زده بود که من بوشهر نیستم شماره فیشم و میدم فیشم و ثبت کن. منم رفتم برا ثبت فیش یکم شلوغ بود خلوت که شد پرسیدم می شه فقط با شماره فیش ثبت کرد که گفتن نمی شه باید خود فیش باشه ما هم بعد از این همه معطلی دست از پا دراز تر با سارا رفتیم طرف ایستگاه که بریم خونه سوار اتوبوس شدیم دیدم حدیث و پریا هم سوار اتوبوسن بلاخره با حدیث برگشتیم خونهاینم از اولین روز کلاس ما

شاد باشید

|+|نوشته شده در یکشنبه 1385/11/29 ساعت 8:50 توسط دانشجوی بدبخت |

بازم دانشگاه و دردسراش

امروز باز با حدیث و هدی رفتیم دانشگاه من و حدیث برا تخفیف دو دانشجویی هدی هم برا گرفتن کارت دانشجوییش که ماجرا داره یکی دیگه از شاهکارای دانشگاه ما. آخرین امتحان هدی بود برا روز بعد هم بلیط داشت برا آبادان اینجور که هدی تعریف می کرد می گفت: سردش بوده امتحانش تمام شده بود اما امتحان میان ترم اون درسو نداده بوده قرار بوده با پایان ترم بده که اول پایان ترمو می گیرن می گن  برین بیرون بعد که پایان ترم تمام شد اونایی که می خوان میان ترم بدن بیان تو. هدی امتحانشو تمام می کنه بیرون منتظر بوده هوا خیلی سرد بوده میاد داخل سالن پشت در سالن می ایسته(سالن امتحانات یه در بزرگ داره یک متری در یه پرده وصل شده و یه راه رو تقریبا ۵ - ۶ متری اونور پرده است بعد سالن) که هدی قبل از پرده کنار درایستاده بوده یه آدم عوضی که نمی دونم تو این دانشگاه چه کاره ان میاد بهش گیر میده . داد و بیداد راه می ندازه که چرا اینجا نشستی یالا کارتتو بده بعد دستور میده که برین به خانم فلا نی بگین بیاد مورد گرفتیم توجه داشته باشین مورد . خلاصه هدی که شوکه شده بوده نمی تونه حرف بزنه فقط اشکاش میریزه (برا منم هم که تعریف کرد منم گریم گرفت گفته بودم که منم حسسسسساس)بعد از چند دقیقه یه خانم میاد هدی فقط اشک میریزههدی بهش می گه چه اتفاقیافتاده اونم ناراحت میشه میگه ولش کن این یکم قاطی داره همیشه این طوریه الکی گیر میده.هدی هم که روز بعدش رفت آبادان و پریروز برگشت. امروزم که رفتیم دانشگاه گفتن ثبت نام ورودی های جدید بزار یک هفته دیگه بیا. حالا من و حدیث. اول رفتیم ساختمون اصلی آخه گفته بودن یکی از اساتید که نمره ی درس مغناطیس رو اعلام نکرده  بخاطر حذف و اضافه اسامی اونایی که افتادن و زده رفتم ببینم اسمم هست یا نه که خدا را شکر نه اسم من بود نه اسم سارا.( دو تا از درسایی که می ترسیدم بیوفتم پاس شدم )بعد رفتیم دنبال کارای تخفیف که این دفعه گوش شیطون کر کمتر معطل شدیم کارامون تمام شد بر گشتیم . من و هدی رفتیم خونه خاله لیلا (خاله کوچیکم) حدیثم که تمرین داشت(تمرین سافت بال)با ما نیومد. ما هم رفتیم تا عصر اونجا بودیم بعد برگشتیم خونه اینم داستان امروز ما.

شاد باشید

|+|نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/25 ساعت 22:11 توسط دانشجوی بدبخت |

وضع جهان در این روزها
 

امروزه بازي ها جدي گرفته شده و جدي ها بازي .

ابزار تأمين پيشرفت كرده ولي امنيت عقب رفته است.

كتاب زياد ولي حوصله مطالعه كم شده است.

مناره ها بلند ، بلال ها كوتاه.

تجملات اصل و معنويات فرع.

درآمد ها زياد ، آسايش ها كم.

علم رشد كرده ولي عاطفه تنزل.

خدمات توسعه يافته ولي صفا و صميميت كم رنگ شده.

اظهار محبت زياد ولي روح محبت كم.

اتوبان ها وسيع شده ولي نقطه نظر ها باريك شده است.

مقام بالا تر ،ارزش ها كمتر.

تحصيلات بالاتر ، احساسات كمتر.

مي آموزيم كه چگونه درآمد اضافه كنيم،

اما چگونه زندگي كردن را بلد نيستيم.

خانه ها بزرگ تر، خانواده ها كوچكتر.

سال هاي زندگي طولاني ، حقيقت زندگي كمتر.

شعار بيشتر ، عشق كمتر.

تسهيلات بيشتر ، وقت كمتر.

دانش بيشتر ، بينش كمتر.

در راه رفتن به كره ماه هستيم،

اما از رفتن به خانه همسايه غافليم.

فضاي خارج از زمين را فتح كرده ايم،

اما از فضاي داخل خانه غافليم.

درآمدها بالاتر رفته ، اخلاقيات پايين.

بر كميت افزوده ايم ، از كيفيت كاسته شده.

قامت افراد بلند ، فكر افراد كوتاه.

منفعت ها سر ريز، دل بستگي ها سرازير.

درآمدها چند برابر ، جدايي ها چند برابر.

آسايش بيشتر، لبخند كمتر.

خانه ها زيبا، اما پايه ها سست.

شاد باشيد

|+|نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24 ساعت 21:22 توسط دانشجوی بدبخت |

هدی اومد.رضوان رفت

شايد بپرسين رضوان و هدي كي هستن رضوان يكي از دوستاي منه ما از دبستان با هم بوديم يه مدرسه يه محله البته يك سال از من كوچيكتره امسال دانشگاه مشهد قبول شده چون داداشش هم اونجا درس مي خوند كلا اسباب كشي كردن رفتن مشهد 10 روز پيش اومد بوشهر من و حديث(خواهرم دانشجوي رشته مهندسي برق-مخابرات ) رفتيم فرودگاه استقبالش قرار بود فاميلش نفهمم اومده فقط بياد پيش ما اما مامانش خبر داده بود ما كه رفتيم دختر خالش اومده بود بلاخره ما موفق شديم رضوان و بياريم خونه ولي خوب بماند كه زياد خونه ما نبود هر روز خونه يكي خاله، دختر خاله،عمه،..... البته چند بار با هم بيرون رفتيم سينما(فيلم گيس بريده منم كه حسسسسساس از اولش گريه كردم تا آخرش)،پاساژ،كنار دريا بلاخره رضوان امروز صبح ساعت 8 پرواز داشت منم صبح برا بدرقش كه بيدار شدم ديگه خوابم نبرد كسيم كه نبود حديث و هدي بودن كه خواب بودن بي معرفتا پا نشدن يه خداحافظي با رضوان كنن البته شب قبلش هدي و رضوان تا 4 بيدار بودن آخه هدي ديشب اومده بود آخ يادم رفت بگم هدي كيه هدي دختر خاله ي منه همسن هستيم دو ماه از من كوچيكتره اونم دانشجوي همين دانشگاه رشته گمرك همزمان قبول شديم اين ترم تمام كرد خونشون آبادانه اين مدت پيش ما بود حالا هم اومده دنبال كاراي فارغ التحصيليش تا عيد اينجاست بعد ديگه ميره خيلي سخته آخه خيلي به هم عادت كرديم

شاد باشید

|+|نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24 ساعت 9:30 توسط دانشجوی بدبخت |

ثبت نام دانشگاه

روز شنبه من و حديث رفتيم دانشگاه براي واريز شهريه و تخفيف و وام برق نبود . ولي وام و گرفتم  با حديث رفتيم بوفه دانشگاه آبميوه و بسكوييت خورديم منتظر شديم برق بياد منم صدام وحشتناك گرفته بود حديث جاي من حرف مي زد .موبايلو حديث جواب ميداد خلاصه وضعيتي بود دوست داشتم حرف بزنم اما صدام در نمي اومد بلاخره ساعت 11:30 برق اومد حديث فيشش و گرفت منم كه قبلا گرفته بودم وامم دادم كه ثبت كنن برام رفتيم بانگ كلي معطل شديم تا كارش تمام شد رفتيم دنبال تخفيف گفتن كارنامه مي خواد گفتيم يكي دو نمره بيشتر نزدن چه كارنامه اي گفتن اشتغال به تحصيل بيارين در ضمن آقاي ايكس نيستن(طبق معمول) دوشنبه بياين.از سوله برگشتيم ساختمون اصلي رفتيم انتشارات گفتيم فرم اشتغال به تحصيل گفت كارشناسي رشته اونجا رفتيم گفت انتشارات با اعصاب خورد برگشتيم خونه روز بعد كه 22 بهمن بود دانشگاه تعطيل دوشنبه با سارا (دوستم)و حديث و مرضيه(دوست سارا) باز رفتيم دانشگاه كه هم فيشامون و ثبت كنيم هم دنبال تخفيف بريم كار ثبت فيش زود تمام شد باز رفتيم انتشارات گفت بايد برين سوله امور دانشجويي اونجا اشتغال به تحصيل مي دن ديگه با سارا و مرضيه خدافظي كرديم رفتيم سوله بماند كه چقدر معطل شديم اعصابم حسابي ريخته بود به هم يه پسر آشغال عوضي معلوم نبود از كجا آوورده بودن گذاشته بودن فرم اشتغال به تحصيل بده فقط بلد بود با موبايل حرف بزنه داشتم ديوونه مي شدم هر ترم همين بساطه بايد اشك منو در بيارن خلاصه بعد از چه قدر معطلي شماره دانشجويي منو حديث و وارد كرد گفت بدهي دارين كامل واريز نكردين گفتم آخه آدم عاقل ما اشتغال به تحصيل و براي تخفيف مي خوايم شهريه هم با تخفيف واريز كرديم اگه قرار باشه كامل بريزيم ديگه فرم اشتغال به تحصيل و تخفيف مي خوام چه كار كه گفت كارنامه گفتم بابا نمره نزدن چه كارنامه اي گفت پرينت گفتم نمي دن گفت از اينترنت گفتم حداقل همون بار اول كه ميايم كامل راهنمايي كنين نه اينكه اين همه راه ميايم هر دفعه يه چيزي ميگين بلاخره من و حديث با اعصاب داغون برگشتيم خونه

شاد باشید

|+|نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24 ساعت 9:30 توسط دانشجوی بدبخت |

آخرین نوشته ها
حتما سر بزنيد
سال نو
THE END
شب يلدا
...............
آيا دانشجوي بدبخت تعطيل خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟
تولدم مبارك
چقدر ...
هفت سيني متفاوت
خداحافظ 86 ازت متنفرم