الو سلام آژانس ..........خسته نباشيد اگه ميشه براي اشتراك ۵۹۸ يك سرويس بفرستيد.
ساعت 7:05 دقيقه ست
پس چرا اين آژانس نمياد هميشه همينطوريه اَه با اين سرويس دهيشون.
بيب بيب بيب بيب ................مثل اينكه اومد .![]()
با خواهرم سوار شديم تو دلم يه 4 تا فحش كوچولو دادم به اين آژانسيه كه يه ربع تاخير داشت
خلاصه يه10 دقيقه اي طول كشيد كه رسيديم ايستگاه دانشگاه مثل هميشه پر از دانشجو هاي چهره پف كرده بود
بعضي از دخترا به زحمت با اين خط چشم و ريمل قيافه ي پفشون و رديف كرده بودن
ولي پسرا چشاشون بابا قوريي فقط تنها كاري كه كرده بودن موهاشونو مثل تيغاي جوجه تيغي سيخ كرده بودن![]()
معلوم نيست چند تا چسب مو رو سرشون خالي كردن
بگذريم از قيافه ها.
منتظر دوستم موندم تا بياد از دور ديدم يه دختر خوشگل ماماني ژيگول كرده
خودشو اومده. با هم سوار سرويس شديم طبق قولي كه به دوستم داده بودم از آبادان عكس و فيلم گرفته بودم كه نشونش بدم.![]()
موبايلم و در آوردم تو مسير كلا مشغول نگاه كردن فيلمامون بود از خنده سرخ شده بود آخه فيلما كمدي بود![]()
حالا بماند كه چي بود
بعد از 20 الي25 دقيقه به دانشگاه رسيديم دانشگاه تغيير چنداني نكرده بود البته به غير از دانشجوهايه ژيگولش
آي بعضيا خوشگل كرده بودن
مي دونيد كيا خوشگل شده
بودن اونايي كه سال قبل تو سيزده بدر سبزه گره زده بودن،![]()
![]()
خلاصه صفايي داده بودن.
با دوستم و حديث و دوستش رفتيم طرف دانشكده مهندسي بلوك 1 يه ساختمون نارنجي رنگ دايره شكل خواهرم و دوستش تو كلاس شماره ي 6 كلاس داشتن ما تو كلاس شماره ي 5 به حديث گفتم كلاستون تموم شد sms بده كه با هم بر گرديم .
آخ آخ message اومده برات ................
واي چه آبرو ريزيي فكر كنم حديث باشه حتما كلاسشون تموم شده sms:«ما كلاسمون تموم شد شما كي مياين بيرون » يواشكي از زير صندلي جواب دادم
كه تو ايستگاه منتظر باشيد من يه ربع ديگه ميام داره حضور غياب ميكنه .
كلاس كه تموم شد با دوستم رفتيم طرف ايستگاه حديث و دوستاش منتظرمون بودن حديث يواشكي يه 4 تا فحش كوچولويه مؤدبانه به من داد
به خاطره اينكه الاف شدن.
سوار سرويس شديم يهو آيلين و ديدم سلام و احوال پرسي كرديم
پرسيد يه سوال، تو وبلاگ داري؟
گفتم آره چطور مگه؟ گفت: پس نجمه تويي؟
گفتم: آره. مگه تو هم وبلاگ داري؟گفت: من اشك و لبخندم.
برام جالب بود كه نويسنده يكي از وبلاگا همكلاسيم از آب در اومد..... .![]()
شاد باشید![]()
![]()
دیروز سیزده بدر بود ما هم مثل اکثر مردم رفتیم گردش.
صبح زود زود زدیم بیرون رفتیم
خونه بابا بزرگم که همه عموها و عمه ها جمع بشن بریم ولی متاسفانه با کمبود ماشین
مواجه شدیم
.چون اولا یه ماشین تصادفی داشتیم
دوما پسر عمم چون زن و بچش
نبودن ماشینشو داده بود به دامادشون
۳۳ نفر بودیم با دو پراید و یه پیکان.![]()
حالا به
نظر شما چه طوری باید می رفتیم؟
.گفتیم یه جای نزدیک بریم که بشه چند سری برن و
بیان که یهو ماشین جور شد
.حالا بگو چی؟
اتوبوس خط واحد(به قول معروف ماشین
مستضعف)
پسر خاله بابام رو یه اتوبوس خط واحد کار می کنه قرلر بود زن و بچشو ببره
بیرون که بچش مریض میشه وقتی می فهمه ما ماشین نداریم میگه من می برمتون. بلاخره
هممون ریختیم تو اتوبوس
اون سه ماشین موندن و راننده ها و خانماشون![]()
. کلی تو
راه حال کردیم . بارونم لحظه به لحظه تندتر می شد این با حال ترش کرده بود. با دختر عمو ها
و دختر عمه ها و چندتا فامیلا ی دیگه غوغا به پا کردیم تو اتوبوس
.رفتیم سعدآباد جای بدی
نبود .
با بچه ها کمی والیبال و بدمینتون بازی کردیم .
بعد می خواستیم نماز بخونیم نمی
دونستیم قبله کدوم وره . آقایونم رفته بودن دور بزنن. یهو سرو کله پسر عمم و پسر خاله
بابام (که عموی پسر عمم بود) پیدا شد. از اونا پرسیدیم یه طرفو نشون دادن اما مطمئن
نبودن .
پسر عمم گفت قبله من معصومست(خانمش)
قبله شما رو نمی دونم
. گفتم
آره جون عمت چون ازت دوره قبلت شده دیگه![]()
منم گفتم تا مطمئن نشم نماز نمی خونم
دلم خوشه شکستست
بیام اشتباه بخونم باید از نو بخونم
میشه همون نماز مثل
همیشه
.بلاخره یادم اومد یه چاقو ضامن دار دارم که روش یه قطب نماست
قبله هم که
طرفه مغربه گذاشتمش رو زمین که قبله مشخص شد
و نماز خوندیم .
بعد از نماز ناهار
خوردیم و کمی بازی کردیم و عکس گرفتیم
ساعت حدود ۴ بود که یه بارون وحشتناک ![]()
شروع کرد به باریدن. ما هم همه وسایلو جمع کردیم رفتیم تو اتوبوس نشستیم و بارون و نگاه
کردیم و چایی خوردیم که خیلی چسبید
تو اون هوا
. بعضی مردم شروع کردن به جمع
کردن وسایل و بعد الفرار ما بودیم که رفتیم.
بعضی ها چادر داشتن رفتن تو چادراشون(که
باد یکی از چادره رو برد)
بعضی ها هم که با موتور بودن یه درختی پیدا کردنو پناه گرفتن .
خلاصه صحنه ای بود بارون که قطع شد ما هم حرکت کردیم رفتیم یه جا دیگه کمی هم
اونجا نشستیم و بازی کردیم و بعد راه افتادیم طرف خونه بابا بزرگ بعد از اونجا هم نخود نخود
هرکی رود خانه خود
.
بازم هر کاری کردم نتونستم جزئیات و ننویسم
باور کنید خیلی خلاصه کردم اما نمیشه چه
کار کنم
بلد نیستم مختصر بنویسم آخه من که نویسنده نیستم
.

شاد باشید![]()
![]()
سلام بچه ها بازم سال نو رو تبريك ميگم و اميدوارم همگي سال خوبي داشته باشيد
من پنج شنبه از آبادان برگشتم
جاتون خالي خييييييييييييييييييييلي خوش گذشت. حالا هم اومدم از آبادان براتون بگم.![]()
شب اول رفتيم خونه خاله بزرگم(مامان هدي) عروس خانمم اونجا بود خيلي دوست داشتم ببينمش
كه بلاخره سعادت پيدا كردم و ايشون و ديدم دختر خيلي خوبي بود
.روز بعد از صبح زديم بيرون رفتيم بازار برا خريد (بوشهر از آبادان از نظر زيبايي شهر بهتره
اما آبادان بازاراي باحال و شيكي داره با قيمت هاي خوب
) ظهر رفتيم خونه خاله دوميم (خاله زهرا يه خاله با حال كه از حرف زدن معموليشم آدم خندش مي گيره
.شوهرشم همين طوره).از جزئيات بگذريم شب قرار بود بريم دنبال عروس خانم كه بياريمش خونه داماد
(آخه عقد مفصل گرفته بودن قرار بود برن يه مسافرت بعد از برگشت يه جشن كوچيك خانوادگي بگيرن) با يه بزن و بكوب و دامبل و ديمبو رفتيم عروس آوورديم بعد زدن و رقصيدن.مخصوصا رضوان و سارا (دختر داييم).اين خاله دووميم و سوميم خيلي باحالن يه كارايي مي كردن كه مرديم از خنده![]()
.شب عيدم برا خواب رفتيم خونه خاله زهرا حسابي خنديديم
ولي تا سال تحويل نتونستيم بيدار بمونيم حدود ساعت 2 خوابيديم. صبح بعد از نماز يه برنامه اي داشتيم من و خاله ليلا رو به قبله نماز نخونديم
(عجب حال گيري اي)
بعد فهميديم اشتباهه.بعدم كه يكي از بچه ها يه كاري كرد ![]()
كه خاله زهرا گفت الان سال تحويل شده نه ساعت 3![]()
، ساعت 6 ودو ثانيه
.يه برنامه هم برا اين داشتيم هرجا ميرفتيم خاله زهرا مي گفت فهميدين كه تحويل سال 6 ودوثانيه بوده اشتباه كردن خلاصه حسابي گير داده بود.![]()
صبح رفتيم خونه خاله بزرگه چون مامان بزرگم اونجا بود. برا اينكه عيدو تبريك بگيم.ظهر برا ناهار خونه خاله سوميم (خاله كتي .يه خاله با حال ديگه كه نميگي شوهر و دوتا بچه داره مثل دختراست
)بوديم.اونجا هم زدن و رقصيدن.
شبم برا شام رفتيم خرمشهر اونجا هم خاله كتي مي خوند ما هم دست ميزديم
كه يهو عمو امير(شوهرش _نماد آبادان_ )گير داد كه زشته.برا برگشتم همينطور بچه ها تو ماشين كهلي بازي راه انداختن![]()
.روز بعدم مامان بابام اومدن.شبشم خونه دايي جعفر بوديم اونجا هم اين خاله زهرا و شوهرش برنامه داشتن مرديم از خنده![]()
. سومم رفتيم مناطق جنگي و ديديم خيلي جالب بود.
چهارمم برگشتيم چون پنجم عروسي بود.من و هدي و رضوان با عروس رفتيم آرايشگاه.اومديم ديديم همه دارن ميزنن و مي رقصن اما اين دفعه خاله زهرا نبود چون رفته بود شيراز .خيلي حال گيري بود
ولي دقه به دقه زنگ ميزد به من، خاله كتي، حديث،خاله ليلا.دلش با ما بود.از رضوان بگم غوغايي راه انداخت
با رقصيدنش همه انگشت به دهن مونده بودن
.روز بعدم عقد پسر عموي هدي بود همه رفتن اما من و مامانم و حديث حوصله نداشتيم با مامان بزرگم مونديم خونه خاله كتي.ولي بعد برامون تعريف كردن كه اونجا هم رضوان غوغا كرده بوده
.چند روز بعدم عادي گذشت.مامان گير داد كه بايد برگرديم وگرنه ما دوست داشتيم بمونيم .رفت يهو بليط گرفت برا نهم.![]()
حال هممون گرفت
.البته بايد ميومديم چون يكي از عمه هام (عمه زهره)از شهركرد اومده بود.
.ولي شبش همه رفتيم برا شام بيرون.بعد از خوردن شام منو هدي، حديث و سارا و رضوان رفتيم پياده روي.صبح زودم حركت داشتيم و اومديم بوشهر.ساعت 12:30 رسيديم 0حدود ساعت 4 عمه زهره و بچه هاش (حميده وسعيده و فاطمه) با خواهر شوهرش اومدن خونمون.شبم همه با هم با عمه مرضيه و عمه مريم و بچه هاش(محدثه و محبوبه)رفتيم دريا حسابي خوش گذشت.
خيلي حرف زدم![]()
مي دونم كسي نمي خونه
اما بايد آپ ميكردم. خيلي هم كم كردم
اما بازم زياد شد.![]()
شاد باشيد![]()


