تبليغاتX
 دانـــــشــــجــــوی بـــــدبـــــخـــت
آرزوهام.....

سلام به بروبچ وبلاگ خون و وبلاگ نويس

از طرف مسعود خان دعوت شدم آرزوهامو بنويسم.منم با اينكه حسابي گرفتار درسم ولي ديگه نشد دعوت آقا مسعود و رد كنم.

 

1-يه آرزو كه فكر كنم آرزوي همه باشه سلامتي پدر و مادر و اطرافيان .

2-يه آرزوي خصوصي كه از گفتنش معذورم.

3- آرزو مي كنم خودم زودتر از همه ي نزديكانم بميرم چون طاقت مرگ كسي و ندارم.

۴-آرزو مي كنم وقتي تصميم به درس خوندن ميگيرم تصميمم مثل تصميم كبري باشه.

5-آرزو مي كنم هيچ كس 17 خرداد و فراموش نكنه به خاطر آقا مسعود يه سري به اطلاعات دانشگاه بزنه.

6-آرزو مي كنم همه سر جلسه امتحان مراقبشون اژدها باشه.

7- آرزو مي كنم هيچوقت يه چهار پايه زيرتو خالي نكنه اگه هم كرد استادت از اونا باشه ولي همكلاسيت داش سياه نباشه .

8-آرزو مي كنم براي هر دختري  يه بار سبزه گره زدن تو سيزده بدر كافي باشه.

9- آرزو مي كنم هر وقت اتفاقات سر جلسه امتحان و برا يكي تعريف ميكنم طرفم دهنش مثله فراقي قرص باشه.

10-آرزو مي كنم  يه آرزو ديگه برام بياد تا آرزو هام 10 تا رند بشه.

مثل اينكه قاعدعه اين بازي اينه كه چند نفرو دعوت كني منم اين كارو مي كنم:

نفر اول:اشك و لبخند (می دونم معمولا اينطوري نمي نويسه  همين يه بار)

 

نفر دوم : دل معصوم الهه(الهه جون همكلاسي قديمي)

 

نفر سوم:فيزيك خيام (پرنيان جون)

 

نفر چهارم:مثل يك مرد(آقا سامان)

 

نمي دونم اينايي كه دعوت كردم قبلا دعوت شدن يا نه ديگه كسي به ذهنم نرسيد

اميدوارم همه به همه ي ارزوهاشون برسن.

يا حق

|+|نوشته شده در دوشنبه 1386/03/14 ساعت 9:23 توسط دانشجوی بدبخت |

میان ترم

سلام به برو بچ وبلاگ خون اميدوارم حال همگي خوب باشه.

 نمي دونم بايد چطوري شروع كنم هميشه برا شروع كردن مشكل دارم  اين ترم 20 واحد تخصصي دارم نه آزمايشگاهي  نه كارگاهي نه درسي كه بشه برا نمره خوب روش حساب كردمي ترسم مشروط بشم. كه حتما مي شم با اين ميان ترمايي كه من دادم مشروطي تو شاخشه.دو تا از ميان ترمام كه دقيقا تو اوضاع مراسم پسر عمم و پشت سر هم بود نتونستم درست بخونم.حسابي خراب كردم.يكيش بد نبود تونستم يه خورده برگرو سياه كنم اما اون دومي، تا حالا سر هيچ امتحاني همچين وضعيتي نداشتم هيچي نمي تونستم بنويسم  به زور جلو گريمو گرفتم خواستم سفيد تحويل بدم يه متن بلند بالا برا استاد نوشتم (البته آه و ناله نكردم كه مشكل داشتم و اين حرفا فقط به خاطر سفيد بودن برگم عذر خواهي كردم كه بي ادبي به استاد نشه)  خواستم پاشم مراقبه رسيد گفت چرا نمي نويسي منم كه منتظر تلنگر بودم خودم دلم پر بود،بغض گلومو گرفت گفتم نمي تونم  مي خوام تحويل بدم اونم فكر كرد گرممه يا حالم بده جامو عوض كرد گفت سعي كن يه چيزي بنويسي. رفتم پشت سر يكي از بچه ها بيچاره دستشو باز گذاشت من ببينم اما روم نمي شد نگاه كنم .هم مي ترسيدم هم خجالت مي كشيدم.بلاخره يه نيم نگاهي انداختم  برا هر سوال يه نيم خطي نوشتم كه سفيد نباشه و اون نامه سر گشاده به استاد رو هم پاك كردم. عصر همون روز با همون استاد كلاس داشتم .تمام سوالا رو حل كرد هيچكدوم از بچه ها درست ننوشته بودن با اينكه خيلي خونده بودن بيچاره ها با مني كه درست نخونده بودم فرقي نداشتن.  اينجا بود كه فهميدم امتحان سخت بوده نه اينكه نخونده بودم نمي دونستم سخته يا آسون. اين از 6 واحدش كه خراب شد.  اين دوتا امتحانم برخورد كرد با پايان ترم زبان سرا خلاصه اوضاعي داشتم.تو اون دو روز.بعد از اين دو تا هم ميان ترم برنامه نويسي بود اونم عملي نشستم خوندم رفتم كلاس استاد گفت پشيمون شده از گرفتن امتحان عملي همين كاراي كلاسي رو برا عملي منظور مي كنه اينم 9 واحدش.3 واحد ديگه هم كه استاد گرام يه پروژه وحشتناك دادن 10 نمره هم براش گذاشتن جاي ميان ترم.بعد كه كلي اعتراض كرديم 6 نمرش كردن .اين 12 واحد. مي مونه 8 واحد ديگه كه اونا هم باز پشت سر هم بودن يه 3 واحدشو شو يكشنبه دادم بد نبود برگرو سياه كردم اما 5 واحد ديگه كه دو تا درس بود با هم تو يه ساعت دوشنبه داشتم اون 2 واحديه بد نبود اما 3 واحديــــــــــــــــــــــــــــــه وااااااااااااااااااي اينقدر چرت نوشتم اينقدر چرت نوشتم كه نگو.اگه استاد برگمو ببينه مي گه كي اينو راه داده دانشگاه.خودم خندم گرفته بود از چيزايي كه نوشته بودم.مي خواستم فقط سياه كنم.ولي بعد از امتحان يه حالي داشتم كه نگو انگار مدركم و داده باشن دستم بگن به سلامت.يه نفس راحت كشيدم.حسابي اين ميان ترما پدرمونو در آوورد .اول كه گفتن نمي گيرن بعد هم كه گرفتن همش پشت سر هم ولي خدا را شكر تمام شد.الان ديگه با سارا تصميم گرفتيم بريم كتابخونه(اگه مثل هميشه زيرش نزنيم)بشينيم اين 20 روزي كه تا پايان ترما مونده حسابي درس بخونيم .خدا كنه پايان ترمام مثل ميان ترمام نشه.برام دعا كنيد.

پ ن۱: راستي يه چيزيو يادم رفت بگم با اون اوضاعي كه پيش اومد فرصت نشد بگم هدي هم عقد كرد.دقيقا همون روزي كه رضا فوت كرد. هدي عصر عقد كرده بود شبش همچين اتفاقي افتاده بود اميدوارم همه ي دخترا و پسرا خوشبخت بشن.

 

پ ن۲:امروز تو دانشگاه همايش برق بود من و سارا هم رفتيم داداش سارا هم دعوت شده بود برا كارگاه آموزشي رباتيك. من و سارا هم رفتيم اونجا خيلي با حال بود عاشق اينجور كارام حالا قراره يه امتحان از اين آموزشا بگيرن.و يه كلاس در مورد رباتيك برا كسايي كه قبول مي شن بزارن و از بين اونا دوتا تيم انتخاب كنن من و سارا هم مي خوايم امتحان بديم ببينيم چي ميشه

يا حق

|+|نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/02 ساعت 21:25 توسط دانشجوی بدبخت |

آخرین نوشته ها
حتما سر بزنيد
سال نو
THE END
شب يلدا
...............
آيا دانشجوي بدبخت تعطيل خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟
تولدم مبارك
چقدر ...
هفت سيني متفاوت
خداحافظ 86 ازت متنفرم