سلام.
موضوع خاصي پيش نيومده همين طوري گفتم بيام يه آپي كنم
.از اون جمعه شروع مي كنم صبح تا بيدار شدم مامانم از بيمارستان زنگ زد كه مامان بزرگم مرخص شده(آخه روز قبلش حالش بد شده بود بستريش كردن
)پول ببرم براش كه بيان خونه منم سريع لباس پوشيدمو رفتم مامان بزرگ و آوورديم خونه
. خاله ليلا هم كه از شب قبلش خونه ما بود.منم تازه شماره يكي از استادا رو گير اوورده بودم مي خواستم بهش زنگ بزنم
كه چرا درسي و كه بيشتر از همه درسا به پاس شدنش اميد داشتم افتادم
.از اونجايي كه ادم كمرويي هستم و تا حالا هم از اين كارا نكرده بودم قرار شد حديث زنگ بزنه كه همين كارو هم كرد استادم انصافا درست و مؤدبانه جواب داد بعد هم گفت كه پايان ترمت 75 شدي اما ميان ترمت خيلي كم بوده
و از 60 شده 5 حديثم (كه از طرف من حرف مي زد)گفت استاد من مشكل داشتم برا ميان ترم شما هم اول اصلا قرار نبود تاثير بدين بعد از امتحان نظرتون عوض شد
.استادم مي گفت كه به خواست دانشجو ها من اين كارو كردم.حديث:حالا استاد نميشه ميان ترمو تاثير ندين آخه من واقعا مشكل داشتم
(منم دلم نمي خواست مشكلم و بگم فقط گفتم مشكل داشتم چه مشكلي رو نگفتم.
آخه هستن دانشجوهايي كه الكي بگن همچين مشكلي داشتن. ولي مشكل من الكي نبود درست روز بعد از مراسم هفت پسر عمم صبح يه امتحان داشتم بعد از ظهر يه امتحان ديگه
روز بعد بازم يه امتحان ديگه
حالا انصافا با اون روحيه من چه طوري درس مي خوندم)
ولي استاد مي گفت نميشه ميان ترمت كم بوده من از اين ور گريم گرفته بود حديثم از اونور.
خلاصه ديگه زياد گير ندادم گفتم تلفني فايده نداره بايد حضوري برم پيشش آخه ترم قبل 8 يكيو كرده بود 10:5
حالا 9 منو 10 نمي كنه؟؟؟![]()
خلاصه اون روز حالم حسابي گرفته بود عصرم كه بچه ها رفتن بيرون من باهاشون نرفتم
.شنبه هم اتفاق خاصي نيوفتاد فقط صبح من برا گرفتن داروهام رفتم داروخونه دختر داييم(مريم) باهام بود كه موقع برگشت ببرمش خونه دختر داييش.كه همين كارو هم كردم يه نيم ساعتيم اونجا نشستم بعد اومدم خونه.يكشنبه صبح كه كلاس زبان داشتم عصرش با هدي و حديث و مريم و فاطمه رفتيم پاساژ هدي هم قرار بود بليط بگيره برا دوشنبه خلاصه اينقدر اصرارش كردم تا راضي شد برا سه شنبه بگيره
اونم به شرطي كه دوشنبه صبح بريم دريا(پلاژ)
.همون شب تا دير وقت حسابي خنديديم
از دست مريم و هدي
.دوشنبه هم ساعت 4 بيدار شديم لباسامونو برداشتيم 4:45 بابام رسوندمون پلاژ خيلي باحال بود ولي وقتي برگشتيم ديگه نا نداشتيم
هم به خاطر كم خوابي هم به خاطر موج آب حسابي گيچ شده بوديم
تا رسيديم افتاديم ساعت 11 از خواب بيدار شدم حديث و بيدار كردم اخه قرار بود برا يه كاري بريم پاساژ.وقتي برگشتيم ناهاري خورديم بازم تلــــــپي افتاديم
.خوابيدم تا 6:30 كه با اومدن پدرو مادر و خواهر شوهر هدي بيدار شدم.بعد از رفتن اونا هم چون به بچه ها قول داده بوديم ببريمشون پارك شغاب شال و كلاه كرديمو با هدي و مريم و فاطمه رفتيم
حديث همون روز تمرين سافت بال داشت با ما نيومد.(راستي بهم سفارش كرده تبليغ كنم برا تيمشون
).همون شب قرار بود خاله ليلا بياد خونمون چون شب اخر بود كه مامان بزرگم اينجا بود.اخه برا سه شنبه بليط داشتن.منو هدي هم يه مقدار خريد كرديم و رفتيم خونه.فردا باز كلاس زبان داشتم و امتحان ميان ترم(هنوز از دانشگاه راحت نشده زبان سرا شروع شد
).امتحانو دايدم اي بدك نبود.ظهرساعت2:30 مامان بزرگم و هدي و مريم حركت داشتن برا آبادان.خدافظي كرديمو رفتــــــــن.![]()
اين دفعه هدي زود رفت چون 31 همين ماه از اهواز به مشهد بليط داشت فقط به خاطر شوهرش اومده بود بوشهر.خلاصه اونا كه رفتن خاله ليلا هم رفت. خونمون حسابي سوت و كور شده بود باز دلم گرفت
.ولي همون روز خبر دادن دختر دايي مامان با دختراش از شيراز اومدن خونه دختر خواهرش(همون دختر دايي دختر داييم(مريم) كه قبلا گفتم.
گيچ شدين نه مهم ني
) خلاصه اون روز حسابي خسته بودم شب زود خوابيدم ولي صبح زود بيدار شدم افتادم به جون خونه اول از همه اتاق خودمون كه مثل طويله بود شتر با بارش گم ميشد جم و جورش كردمو يه جارو هم بعد از مدت ها كشيدم
بعد رفتم سراغ پذيرايي گرد گيري كردم و اونجا هم يه جارو كشيدم ولي ديگه اخرش نفسم بند اومد(نه اينكه هميشه از صبح تا شب كوه مي كنمو كاراي خونه رو انجام ميدم
) يه تيكه كوچيكشو گذاشتم برا مامانم.خلاصه اين مهماناي ما هم از اونجايي كه بچه هاي خوش خوابي داشتن ساعت 12:30 اومدن.يكي از دختراي دختر دايي مامانم از عربستان اومده بود يه خدمتكار داشت به اسم تاتي
مال اندونزي بود خيلي با مزه بود دلم مي سوخت براش مي خواست همه كارارو خودش انجام بده مامان منم نمي ذاشت خانمش(منظورم همون دختر دختر دايي مامانم خيلي پيچيده شد نه
) مي گفت بزارين همه كارارو خودش مي كنه مامانم مي گفت نه مهمانه حالا اين مامانه ما به زبون شيرين فارسي اما شمرده شمرده با اشارات عجيب غريب دستاش مي خواست به تاتي حالي كنه كه شما مهماني نمي خواد كاري كني![]()
اما خانمش مي گفت كه بدش مياد اگه نزارين كار كنه چون فكر مي كنه شما به خاطر اينكه فكر مي كنين كثيفه يا نجسه نمي زارين
.خلاصه اين مامان ما گفت بهش بگين كه مهمانه(خب اين كارو زود تر مي كردي اينقدرم لبو دهنتو اجزاي صورتتو دستاتو خسته نمي كردي
)خلاصه مهماناي ما تا عصر اينجا بودن ولي ساعت 8 حركت داشتن برا شيراز ولي خيلي خوش گذشت
.پنج شنبه هم كه باز كلاس زبان داشتم و بقيه روزم بيكار تو اينترنت مي گشتم
.حالا اين جــــــــمــــــــعــــــــه اولين روز كلاساي ترم تابستونه اونم روز جمعه ساعت 8 صبح اونم يه درس تكراري فــــــكــــــــــر كـــــــــن
اونم عـــــــــــالــــــي شــــــــهــــــــر و اون دانـــــــشگاه كه ديگه تحمل ديدنشو نداشتم
ولي چه مي شد كرد آخرش كه چي بايد رفت.و رفتيم.خوب شد تونستم استادمو عوض كنم با اين استاد بگيرم آخه اين يكي به نظر با انصاف تر مياد
(شيطونه گوشات ... خودت مي دوني ديگه .اون دفعه هم گفتم بگير نگرفتي)من كه شانس ندارم از هرچي تعريف كنم برعكس ميشه
.جلسه اول خوب بود اما قراره فردا كوييز بگيره هنوز نرفته
.يه چيزي گفته هركس موبايلش سر كلاس من زنگ بخوره بايد.....
بايد ...
بايد
برا همه بچه ها آب ميوه بخره![]()
.منم كه فراموش كارم هميشه يادم ميره موبايلمو خاموش كنم يا رو سايلنت بزارم.![]()
پ ن۱:حديث سفارش كرده برا تيمشون تبليغ كنم
اينم دو تا عكس از تيم softball bushehr راستی اینم بگم تیم بوشهر سال 83 و 85 نايب قهرمان كشور شد.![]()
پ ن۲:يادم رفت بگم ديشب ليلة الرغائب بود يا همون شب آرزوها ما هم نمازشو خونديم اخه پارسال ارزومون براورده شد ببينيم امسال چي ميشه![]()


يا حق![]()
![]()
سلام
نمي دونم چطوري شروع كنم حالم خيلي گرفته
همه نمره هامو اعلام كردن
با اجازتون از 20 واحد 6 واحدش كه حذف كرده بودم
6 واحدشو پاس كردم
8 واحدشو افتادم
.دارم ديوونه مي شم ![]()
ديگه دلم نمي خواد پامو تو اون خراب شده بزارم
دلم مي خواد انصراف بدم اصلا دلم مي خواد خودمو دار بزنم![]()
تا از دست اين دانشگاه آزاد و استاداشو كاركناش راحت بشم
تو وصيت نامم بنويسم كه مسبب مرگ من فقط و فقط دانشگاه آزاد اسلاميه![]()
آخه چي بهتون بگم هان؟؟؟![]()
مگه عقده اي هستين؟؟؟
هـــــــــــــــــان؟؟؟
عقده اي هستين؟؟؟
برين خودتونو درمان كنين چرا عقده هاتونو سر اين دانشجوهاي بيچاره خالي مي كنين
.چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟
ازتون نمي گذرم به جان عزيزترين كسام ازتون نمي گذرم
اگه سر پل صراط يقتونو نگرفتم نـــــــــــــــــــجمه نيستم.![]()
(آره جون عمم
) تو اين دنيا كه زورم بهتون نمي رسه
.اون دنيا كه مي تونم حالتونو بگيرم.
حال ما رو مي گيرين؟؟؟ باشه براتون دارم صبر كنين
به وقتش به هم مي رسيم اساتيد مــــــــــــــحــــــــــــــتــــــــــــــرم
به هم مــــــــــــــــــــــــــــــي رسيــــــــــــــــــــــــــــــــم.![]()
آخه اين چه وضعشه اون از برنامه ريزي امتحانا
اون از امتحان گرفتنشون
اون از تصيح نكردناشون
اينم از نمره دادناشون
.يكي به اسم نمره ميده
يكي به قيافه نمره مي ده
يكي به تيپ نمره ميده
يكي به ورودي نمره ميده
يكيم مي ريزه رو پله يكي در ميون پاس مي كنه رد مي كنه![]()
(اين ديگه نوبره به خدا خودش اعتراف كرده) آخه بايد بين اوني كه خونده و اوني كه نخونده فرق باشه
نبايد باشه هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان؟؟؟
نبايد باشه ؟ شما بگين.
كار من و دوستام شده گريه به هركي زنگ ميزنم داره گريه ميكنه دلتون خنك مي شه اشك دانشجو رو در بيارين نــــــــــــــــــه؟؟؟
خنك مي شه؟ ايشالله جــــــــــــــزّ جيگر بزنين![]()
مي رم استاد ميشم تلافيشو سر بچه هاتون در ميارم حالا ببينيد.![]()
(If I could have you).
يعني اومدم از مشهد بگم ولي دلم پر بود گفتم اينجا خاليش كنم.اينقدر عصبيم كه حوصله ندارم تعريف كنم حالا يه كوچولو به خاطر شما مي نويسم.![]()
![]()
شب اول كه رسيديم رفتيم خونه رضوان
(قبلا معرفيش كردم اگه كسي نخونده اينجا رو ببينه-----< معرفي رضوان) فردا صبحش(دوشنبه) بابام رفت سوييت گرفت رفتيم اونجا برا نماز ظهر رفتيم حرم.
مامان رضوانم بيچاره هر جا مي رفتيم باهامون ميومد يه لحظه هم تنهامون نمي ذاشت![]()
ولي رضوان سه شنبه اخرين امتحانش بود وقتي امتحانشو داد ديگه اونم هر روز با مامانش ميومد![]()
من و رضوان و حديث با هم مي رفتيم مي گشتيم
مامانمو مامان رضوان و فاطمه هم با هم
.روز اول رضوان ما رو برد مجتمع تجاري الماس شرق و بازار بين المللي و چند تا بازار اطرافش
اين الماس شرق جاي جالبي بود عكساشو تو ادامه مطلب مي زارم حتما ببينيد
.برا نماز دوباره مي رفتيم حرم
.شبشم من و حديث رفتيم خونه رضوان.دوباره صبح اومديم حرم بعد رفتيم سوييت خوبيش اين بود كه سوييتمون جفت حرم بود در ميومديم در ورودي حرم بود
هر وقت مي خواستيم راحت مي تونستيم بريم و بيايم.ولي خونه رضوان خيلي دور بود تو وكيل اباد با اتوبوس 1 ساعت تا حرم راه بود
.هر روزمون همينجوري بود.بلاخره من و مامان بزرگم جمعه برگشتيم به خاطر كلاس زبان من
اما بقيه برا 1 شنبه بليط گرفتن.
اونجا برا همتون دعا كردم برا همه فاميلو دوستامم نماز خوندم
برا يه 80 نفري نماز خوندم
.يه بار كه منو حديث همينجوري پشت سر هم نماز مي خونديم
يه دختر بچه كنارمون بود زد زير گريه.![]()
با گريه به مامانش مي گفت چرا اينا اينقدر نماز مي خونن
(آخه من اينجوريم هركي به ذهنم برسه بايد براش نماز بخونم حتي اگه زياد باهاش رابطه نداشته باشم
دلمون خوش نمازمون شكستست به اندازه تمام عمرم نماز خوندم
).اعصاب بچه رو خورد كرديم
.ولي از رو نرفتيم همينطوري ادامه داديم.![]()
![]()
اینم یه عکس از حرم امام رضا![]()

![]()

![]()

![]()
فيلم با حالي بود
ولي اونقدرا كه مي گفتن گريه دار نبود يعني تا اشكت مي خواست بريزه خندت مي نداخت در كل با حال بود![]()
يا حق![]()
![]()
ادامه مطلب
باورم مي شه؟
نه باورم نميشه. راحت شدم؟
نه راحت نشدم. پاس ميشم؟
نه بابا پاس نمي شم. مشروط مي شم ؟؟![]()
آره بابا مشروط مي شم.![]()
![]()
بلاخره تمام شد ولي اصلا حسي كه بعد از تمام شدن ميان ترما داشتم ندارم
آخه اون موقع با اينكه مثل پايان ترما فشرده بود وهمه رو هم خراب كرده بودم اما باز مي گفتم اميد هست اگه پايان ترما رو خوب بدم درست ميشه اما حالا مي بينيم كه نشد همه رو گند زدم.![]()
![]()
ترم نحسي بود
حداقل برا من كه اين طور بود
.اولين امتحانم 21/3 بود كه با اجازه بزرگترا مي يوفتم بعدي كه 22/3 بود به خيال خودم به جاي درس عمومي بود گفتم يه17 ،18 از اين ميارم خوبه اما بازم گند زدم
.امتحان بعديم26/3 بود اي يه چيزايي نوشتم احتمال پاسيش هست(آهاي شيطونه گوشاتو بگير با توام می گم گوشاتو بگير).امتحان بعدم 2/4 بود كه گفتم وقتش زياده يه خورده امتحان بعديشو كه 3/4 بود بخونم.روزاي اول همين كارو كردم بعد ديدم نمي شه حسابي عقبم چسبيدم به همون امتحانه.
دو روز رفتم خونه فاطمه (يكي از همكلاسيام) با هم درس خونديم روز آخر خودم درس خوندم ديدم هيچي از فصل هاي آخر نمي فهميدم
از ساعت 8 تا 11 گريه كردم
اخه هرجا هم زنگ مي زدم همه خواب بودن
نمي شد رفع اشكال كنم
.حسابي اعصابم به هم ريخته بود نمي تونستم حذفش كنم آخه ترم قبلم حذفش كرده بودم
.ديگه 11 بود زنگ زدم به زهره (يكي از همكلاسيهاي ديگم كه برا اين امتحان پدرش و در آووردم
بسكه بهش زنگ زدم)يه 10 دقيقه هم پشت تلفن گريه كردم
ديگه بي چاره برام توضيح داد تا فهميدم چي به چيه ديگه برا بار دوم راه افتادم ديگه روال كار تو دستم اومد سر جلسه هم سوالا رو كه ديدم گفتم خوبه ميشه حل كرد
اما موقع حل گير افتادم
بعد از جلسه هم گفتم پاس مي شم اما مثل اينكه شيطون نامرد شنيده بود![]()
چون هر كس يه چيزي گفت فهميدم نه بابا ما از اين شانسا نداريم
يه اشتباهايي كرده بودم كه با اينكه راه حلّم درست بود ولي همشو خراب كرده بود حسابي اعصابم به هم ريخت اومدم خونه حسابي گريه كردم
حسي برا خوندن امتحان روز بعدشم نداشتم ولي به زور نشستم و خوندم شب به يكي از بچه ها زنگ زدم فهميدم استاد يه 40 تايي سوال داده كه من جواباشو نداشتم اونم خونشون پايگاه بود نتونستم برم ازش بگيرم
گفتم بي خيال مي خونم شايد بتونم حلشون كنم .صبح ساعت4:30 كه پا شدم بخونم ديدم هيچكدوم حل نميشه دلم مي خواست سرمو بكوبم به ديوار
اخه رو اين درسم حساب باز كرده بودم كه حداقل يه 15 بشم
.حالم خيلي بد شد داشتم غلبه مي شدم نفسم بالا نميومد نمي تونستم به جزوه هام نگاه كنم.فقط گريه كردم(مسخرم نكنين من هميشه گريم تو دستمه دست خودم نيست)
.به سرم زده بود نمي دونستم چه كار كنم دور خودم مي چرخيدم يهو گفتم بي خيال چقدر غصه بخورم
اين جوري امتحان بعديمم نمي تونم بدم پس بهتره همينو حذف كنم
كه وقت برا امتحان بعديم بيشتر بشه ديگه از ساعت 8 هيچي نخوندم تا 10 ديگه 10 به بعد اومدم امتحان 5/4 رو بخونم كه گيچ شدم
رو جزوه هام خوابم برد 12 بيدار شدم شروع كردم به خوندم خيلي يه جوري بود گيچ شده بودم ولي هر جوري بود نصف بيشترشو خوندم سارا هم زنگ زد كه فردا بريم كتابخونه با هم بخونيم گفتم باشه
.صبح پا شدم كه قسمت ميان ترما رو قبل از اينكه برم بخونم(آخه گفته بود هركي مي خواد مي تونه دوباره ميان ترم بده) اما بازم خوابم برد![]()
7:20 بيدار شدم .داشتم اماده مي شدم كه سارا زنگ زد گفت بيا خونه ي ما اينجا بخونيم منم گفتم باشه.از صبح تا عصر يه ريز با سارا درس خونديم كه اين جوري شديم![]()
.(هر دقيقه اي كه از 12 مي گذشت مي گفتيم كي فردا اين موقع مياد كه راحت شيم حسابي بهمون فشار اومده بود) ساعت 8 اومدم خونه . صبح ساعت 9 امتحان داشتم قسمت ميان ترمش آسون به نظر ميومد نخونده بودم ولي حلش كردم.اون قسمتا هم يه خوره گيچ كننده بود منم فقط سياه كردم
(طبق معمول تنها كاري كه بلدم
) با اين استاد ما احتمال پاس شدنش 1 درصد
.امتحان اخرم كه از همون اول تصميم به حذفش داشتم![]()
برا همين ديروز ديگه كلا راحت شدم
.حديثم فردا تمام ميشه
اينم از اين ترم آخه يكي نيس به من بگه تو قلط كردي 20 واحد تخصصي گرفتي
وقتي نمي توني نگير آقا مگه مجبوري 1 سال ديــــــــــــــــــــرتر تمام بشي چي مي شه .هـــــــــــــــــــان؟؟![]()
اينم يه دوتا تا عكس از اتاقمون تو اوضاع امتحانا البته يه چشمشه ها![]()

پ ن:يه خبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر دارم ميرم مشهد (البته اگه خدا بخواد).
يكشنبه ۸ شب از شيرازبه مشهد بليط داريم.جمعه ۸ صبح از مشهد به شيراز.
يا حق![]()
![]()


