تبليغاتX
 دانـــــشــــجــــوی بـــــدبـــــخـــت
دلم خیــــــــــــــــلی گرفتـــــــــــــــــــه

گفته بودیدچرا آپ نمی کنم  آخه این روزاخیلی دلم گرفته بدجور

 

 گرفته به سرم زده بودآپ کنم یه خورده اینجا دردو دل کنماما

 

 گفتم این از اون آپاست  که بعد پشیمون میشم  اخه وقتی  از یه 

 

چیزی دلم می گیره یا از یکی ناراحتم  حرفای دلمو تو یه برگه کاغذ

 

می نویسم   بعد چند روز که حالم میاد سرجاش و می خونمش

 

خندم می گیره   اما نمی دونم چرا این دفعه فرق میکنه چند روز

 

 گذشته ولی بازم همونجورم تغییری نکردم  .با اینکه از تنهایی

 

 متنفرم دلم میخواد تنها باشم  دلم می خواد کسی نباشه بتونم

 

گریه کنم شاید یه خورده خالی  بشم   ولی این چند روز برعکس

 

 دور و برم شلوغ بوده مجبورم  شبا موقع خواب یه  خورده  خودمو

 

خالی کنم  می دونم حالا میگید اه چه حرفای  بچه  گونه ای   

 

کاش می تونستم به شما بگم چه مرگمهولی فکر کنم برا شما

 

خنده دار باشه یعنی اصلا روم  نمی شه به شما بگم   به تنها

 

کسی که گفتم دختر عمم (مریم) بود فقط تونستم به اون بگم .

 

دلم شکسته بدجوری هم شکستهاین چیزی که باعث شده دل

 

من بشکنه حقیقته خودمم قبولش دارمولی انتظار ندارم کسی

 

که  بهم  نزدیکه  کسی  که  خیلی  دوسش دارم  اینو  بهم  بگه

 

 دوست دارم نزدیکام بهم دلداری بدن  نه اینکه  هی تکرارش  کنن

 

هی تکرارش کنن  حتی وقتی  یکی عکسشو می گه نیشخند

 

بزنن یعنی حرف  اونو  قبول  ندارن    که منم به  سرم  بزنه همه 

 

چیز و بریزم به بهم  بعد به خودم  بگم تو  آدم حساسی هستی

 

خیلیم زود رنجی وقتی نزدیکات دارن این جوری می گن بقیه می

 

خوان چی بگن  ؟؟پس بهتره بی خیالش شیولی بعدمی

 

گم ولش کن هر چی می خوان بگن مجبورم تحمل کنم درد و

 

 دل بسه  دیگه امتحانای  دانشگاه هماون هفته شنبه تموم شد

 

  هر دوتاشو بد ندادم حالا ببینم نتیجش چی میشه برام دعا

 

 کنیدنمره خوبی بیارم  روز بعد ازامتحان با خاله لیلا و هدی و

 

بهاره و فاطمه رفتیم پاساژ می خواستم کفش  بخرماما  طبق

 

 معمول  از هیچی خوشم  نیومد  ولی می دونم آخرش مجبورم

 

 یکی از همینا رو بخرمتو بوشهر که بهتر از اینا دیگه گیر نمیاد

 

بعد از پاساژم رفتیم مجتمع زیتون خاله لیلا یه خورده خرید کردبعد

 

رفتیم  خونشون  فردا  صبحش  قرار  بود با  حدیث بریم برا  ثبت نام 

 

زبان سرا موقع  رفتن  خاله لیلا  گفت بهاره هم  ثبت نام کنید

 

رفتم  تو  بانک  تقریبا  شلوغ  بود  روز  اول  ثبت  نام  بود  حدود  یک

 

ساعت و ربع تو بانک بودیم    فیشا رو گرفتیم رفتیم زبان سرا  

 

اونجا دیگه وحشتناک بود فیشا رو گذاشتیم  حدود یک ساعت

 

و نیم طول کشید تا نوبت ما شد ساعت 12:30 بود که رسیدیم

 

 خونه    یه خورده استراحت کردیم افتادیم به جون اتاقمون

 

آخه از عید تا حالا تغییرش نداده بودیم دیگه خسته شده بودم

 

از یکنواختیش همه چیزو ریختیم بیرون حسابی تمیزش کردیم

 

 وسایلا هم جابه جا کردیم.(یه  عکس براتون میزارم) عصرم که

 

 کلاس زبان داشتم  یه قسمت  درس در  مورد کسایی بود که

 

عمرطولانی داشتن بیشتر ازصدسالخلاصه استادمون پرسید

 

 کی تو  فامیلش  همچین  کسیو  داره منم  که بابا بزرگم بود   

 

گفتم بابا بزرگ  من  109 سالشه (البته بعد فهمیدم   11۴سالش

 

 بوده)خلاصه حسابی سوال پیچم  کردن منم حول شده بودم

 

 یه   کلمه  انگلیسی می  گفتم صد تا  فارسی  روز بعد یعنی

 

سه شنبه صبح make up زبان داشتیم فقط 5 نفر اومده بودیم 

 

   بقیه غایب بودن آخه استادمون  گفته بود  برا  کسی  غیبت

 

نمی ذاره  برا همین هیچ  کس نیومده بود ولی به ما گفت به

 

شما مثبت می دمداشتم بر می گشتم خونه که فاطمه زنگ

 

زد بستنی بخر بیار دوستای هدی اومدن   منم  خریدم و رفتم

 

خونه دیدم به به اشرف خانوم(همکلاسی دانشگاه هدی که

 

 ترم3 انصراف داد )با خواهرش ازاهرم اومده بودندختر خیلی

 

خوبیه خیلی وقت بود ندیده بودمش.ظهرخونه ما بودن.عصر

 

قراربود با فاطمه(یکی از همکلاسی های دانشگاه که خیلی

 

دوسش دارم)بریم سینما برا فیلم نصف مال من،نصف مال تو

 

فکر می کردیم سانس سینما 6 تا 8 باشهرفتیم  گفتن 5شروع

 

شده ما هم رفتیم اون سینما دیدیم اونم هینطوره بلاخره

 

تصمیم گرفتیم بریم  کنار دریا سانس 7 تا 9 بریم سینما   یه

 

خورده کنار دریا نشستیم  حرف  زدیم  درد  و  دل  کردیم  بعد هم 

 

رفتیمسینما فیلم خیلی با نمکی بود کوچولوهایی که توش

 

 بازی می کردن خیلی ناز بودن   فاطمه هم که از اول فیلم تا

 

آخرش برا بچه ها عشقولانه در می کرد  و  هی قربونشون

 

 می رفت. روز بعدم مثل روزای دیگه  گذشت  یه  خورده  هری 

 

 پاتر  خوندم  یه  خورده  جدول حل   کردم  زبان خوندم   عصرم

 

باز زبان سرا  . پنج شنبه هم رفتیم سر خاک پسر عمم خیلی

 

 وقت بود  نرفته بودم بعد  برا  افطارم  رفتیم  خونه بابا بزرگم  

 

جمعه هم که  مثل بقیه روزا   گذشت با قرآن   خوندن و  تلویزیون

 

  نگاه  کردن و هری   پاتر خوندن  . این چند روزم  عمم  و بهاره

 

خونمون بودن که هردوشون امروز صبح رفتندوشنبه زبان

 

 سراهم تمام میشه یه چند روز می تونم استراحت کنم.

 

اینم یه عکس از اسکلت اتاقمون.

 

اتاق خالی

 

 

پ ن 1: نمی دونم چرا هنوز فکر می کنم درس دارم خیلی مضطربم.

 

پ ن 2:ماه رمضونم اومد امیدوارم نماز روزه هاتون قبول باشه.

 

پ ن ۳:راستی سیستممو عوض کردم دیگه راحت شدم

 

مناجات:خدایا!دل های ما را نمیران.

 

یا حق

 

|+|نوشته شده در شنبه 1386/06/24 ساعت 16:44 توسط دانشجوی بدبخت |

حالا عنوان و بي خيال شو باشه؟؟

ســــــلام ســـــــلام ســـــــــــــــــــــــــــلام .خوبين؟ يه هو به سرم زد آپ كنم گفتم من كه امروز استراحت مطلق به خودم دادم  تا آخرين امتحانمم خيلي مونده بهتره يه آپ كنم اينطوري غيبتم طولا ني نميشه مگه نه؟؟از كجا براتون بگم از كجا شروع كنم اصلا از چي بگم؟؟؟؟؟؟از كي بگم ؟؟ آها يادم اومد. روز دوشنبه اون هفته صبح  رفتم خونه سارا اينا كه با هم امتحان آخريمونو بخونيم اوليو يه بار خونده بوديم گذاشتيمش كنار گفتيم برا دومي وقت بزاريم اخه وقتش كم بود جزوه هم نداشتيم( آخه استادش اينقدر فعال بود و اينقدر قشنگ درس مي داد و اينقدر زياد  روي تابلو مي نوشت كه به علت كمبود جا مجبور مي شد زود زود پاك كنه و ما هم اينقدر محو درس دادنش بوديم وقت نمي كرديم جزوه برداريم)  فقط يه كتاب حجيم بود كه نگاش مي كرديم وحشت زده مي شديم.بلاخره شروع كرديم به درس خوندن فصل اول كامل خونديم فصل بعدم نصفه حسابي خسته شديم ديگه من اومدم خونه همون موقع زهره يكي از بچه هاي دانشگاه حدود ساعت يك بهم زنگ زد و گفت شنيده امتحاناي  8 شهريور افتاده 17 شهريور نمي دونين چقدر خوشحال شدم اخه اگه اينجوري ميشد برا امتحان آخرم وقت داشتم ميتونستم بهتر بخونم .بعد گفت مطمئن نيستم مي خوام برم دانشگاه بهت خبر مي دم حدود ساعت يه ربع به دو زنگ زد گفت اره قطعيه قطعيه منم حسابي خوشحال شدم زنگ زدم به سارا اونم خيلي خوشحال شد ديگه اون روز و به خودمون استراحت داديم عصرشم كه من كلاس زبان داشتم گفتم حالا كه امتحان نيست حداقل زبان بخونم .خلاصه روز بعد هم تا ظهر استراحت بود بعد شروع كردم به درس خوندم يه خورده خوابيدم عصر كه بيدار شدم الهه زنگ زد گفت امشب روبرو قوام جشن تولد امام زمان (عج) قراره با چند تا از بچه هاي وبلاگ نويس بريم (مريم خانومي و شنگول و منگول ) منم گفتم  امتحان دارم نمي تونم بيام بعد مريم اس ام اس زد گفت نمياي گفتم نه.اما بعد پشيمون شدم آخه درسم نخوندم.ولي خب دير شده بود ساعت 10 زنگ زدم به الهه گفت خيلي خوش گذشته بعد گفت يه چيز جالب اگه گفتي منگول كي بود؟؟ گفتم كي؟؟ گفت فلا ني يكي از همكلاسي هاي دوران دبستان راهنمايي .واااااااي خيلي خوشحال شدم خيلي جالب بود اين دومين نفر از بچه هاي وبلاگ نويس بود كه آشنا در اومد الهه هم كه از همون اول مي شناختم. بعدشم آيلين جونم حالا هم منگول جون . بعد از اونم مريم خانومي گل  زنگ زد يه خورده با هم حرفيديم. خلاصه روزاي بعدم فقط درس و درسو درسو درس حالم ديگه داشت به هم مي خورد خونه تنها بودم عمم اومده بود پيشم گفت بسه بابا چقدر مي خوني هر چيزي حدي داره ادم حالش به هم مي خوره(آخه بارداره فکر کنم به درس خوندن من حساسیت پیدا کرده بود) گفتم مجبورم بايد بخونم مي دونم شانس ندارم آخرشم خراب مي كنم مغزم داشت سوت مي كشيد يه طرف سرم مور مور شده بود خيلي خسته شدم تا امروزصبح ساعت 9 كه امتحان داشتم رفتم ايستگاه يه دونه سرويسم نبود ايستگاه غلغله بود يه عده ماشين گرفتن خودشون رفتن .حالا چي سرويس هاي دانشگاه ديگه اتوبوس هاي واحد نيستن اين اتوبوس قديميا هست كه قبلا تو مسيراي بين شهري استفاده مي شد خيلي هم خفه هستن (بابا چتونه ما كه هميشه تو سري خور بوديم كولر دارتونو نخواستيم همون سرويساي قبل و بزاريد يا اصلا همينا كه گذاشتين حداقل بيشترش كنين  آخه 6 تا سرويس با اين همه دانشجو ميشه؟؟ انصافا مي شه؟) خلاصه يه چند تا سرويس اومد ماشالله آقايون همه هجوم آووردن به طرف تنها در اتوبوس خب مسلما اقايون زورشون بيشتر مي رسيد سوار شدن اتوبوس بعد ديگه اقايي كه اونجا مسئول بود نذاشت اقايون سوار شن خانوما سوار شدن ولي باز من و سارا نتونستيم بريم اتوبوس بعدي باز اقايون بعد از اونم باز اقايون ديگه اقايي نبود جز يكي كه دست خانومش تو دستش بود مي خواست بياد سوار سرويس خانوما بشه كه آقاهه نذاشت خلاصه پسره يه دادو بيدادي راه انداخته بود كه نگو كه الا و بلا من بايد با خانومم برم آقاهه هم ميگفت نميشه با اون سرويس برين پسره هم مي گفت به شما مربوط نيست شورشو در آووردين من مييييييييييييييييي خواااااااااااااااااااام با خانومم برررررررررررررررررررررررررم يه دادي زد وحشتناك گفتم بابا حالا يه 20 دقيقه دوري خانمتو تحمل كن چي ميشه اي خدا اين مرداي جديدم خيلي ديگه لوس شدنا.بلاخره حركت كرديم اونا هم نيومدن ساعت 9:10 رسيديم سر جلسه برگها رو دادن ساعت يه ربع به 12 بود كه ازجلسه اومدم بيرون اي بدك نبود.خوب خوبم نبود نمي دونم چي ميشه بستگي به استاد داره ديگه ما سعي خودمونو كرديم.  با سارا رفتيم سر ايستگاه فقط يه سرويس بود خواستيم  سوار شيم  گفتن جا نيست نشستيم تو ايستگاه يه اقايي گفت چرا نرفتين تا يه ساعت ديگه سرويس نيست 6 تا داشتيم يكيشم تصادف كرده بقيه هم بوشهرن .خلاصه اينقدر نشستيم تا بلاخره يه سرويس اومد ولي اقايون مگه مهلت مي دادن به زور سوار شديم فقط 3 تا  نصفي از صندلي ها خانمو نشستن بقيه همش اقايون .بقيه خانمو هم ايستاده بودن كه راننده گفت حركت نمي كنم اين صندلي ها هم يه جوريه كه نميشه سه نفري نشست هر جوري بود منو سارا جمع نشستيم به مرجان (هم كلاسي دوران مدرسه  سارا و همسايه ما) گفتيم  بياد پيش ما بشينه بعد راننده حركت كرد اونم بلند شد تو راه يهو ديديم مرجان داره ميوفته هرچي صداش زديم جواب نداد بلند شدم بگيرمش افتاد ديگه به زور بلندش كردم نشوندمش جاي خودم فشارش افتاده بود.ديگه پياده كه شديم چون مرجان حالش بد بود  يه دربس گرفتيم تا در خونه.هدي هم زنگ زده بود كه ساعت 2 حركت مي كنه مياد بوشهر .عصرم قرار بود منو حديث و رضوان بريم پاساژ آخه ديروز تولد دختر عمم (مريم) بود رفتم براش يه چيزي بخرم.سليقه هامونم مثل هم نيست هميشه مشكل دارم بلاخره يه پلاك گرفتم  اخه طلا  دوست داره برعكس من.بعد چون حديث روزه بود رفتيم مسجد كه هم نماز بخونيم هم حديث روزشو باز كنه بعدم بره زبان سرا . من و رضوانم برگشتيم خونه هدي هم اومده بود .خيلي وقت بود نديده بودمش از اواخر تيرماه خيلي دلم براش تنگ شده بود.هر وقت مياد خونمون يه خورده شلوغ پلوغ ميشه خيلي باحاله. باز جمعمون جمع شده رضوانم امشب خونه ماست .(ولي چند روز ديگه رضوان باز راهي مشهد ميشه.) كلي حرف زديم و خنديديم.

پ ن 1: چند وقته يه جوري شدم ديگه هيچي برام مثل قبل نيست .خيلي چيزا كه قبلا وقتي بهشون فكر مي كردم يه احساس خيلي خوب بهم دست مي داد اما الان ديگه اون حس و ندارم.خسته شدم از يكنواختي زندگيم.مي خوام فردا روزه بگيرم.

پ ن 2: راستي يه خبر پسر خالم بود كه عيد عروسيش بود بچش 2 شهريور دنيا اومده.تا حالا بچه 5 ماهه ديده بوديد؟؟پسره .اسمشم گذاشتن آريا.

پ ن ۳: این متن بالا رو دیروز نوشتم اما کامی نذاشت ثبت بشه الان که می خونید این امروز و دیروزا رو با تاریخ ۱۱/۶/۸۶ در نظر بگیرید

مناجات:خدايا ! ما را سنگ دل نكن.

یا حق

|+|نوشته شده در دوشنبه 1386/06/12 ساعت 17:50 توسط دانشجوی بدبخت |

آخرین نوشته ها
حتما سر بزنيد
سال نو
THE END
شب يلدا
...............
آيا دانشجوي بدبخت تعطيل خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟
تولدم مبارك
چقدر ...
هفت سيني متفاوت
خداحافظ 86 ازت متنفرم