بسم الله الرحمن الرحیم الصلاة و والسلام علی اشرف الانبیا والمرسلین و..........(نمیدونم چی )
قبل از هر چیز جا داره ورود دانشجویان جدید سال 86 رو به دانشگاه آزاد اسلامی واحد بوشهر تسلیت عرض نمایم
و از درگاه خداوند، صبر ایوب برایشان خواستارم
انشا الله که غم آخرتون باشه.
ورودی های جدید، دانشجویان گرامی قبل از هر چیز روووشنتون کنم
که ورود به این دانشگاه همانا و خارج نشدنم همانا
اینجا مدرسه نیست خر خونی کنی
بیای 20 بگیری این جا به هیچ کس هیچ ربطی نداره که تو چقدر خوندی چقدر بلدی اصلا برگت و سیاه کردی یا نه
،هیچی ننوشتی، همه چیز به وجدان استاد گرامی برمیگرده
عشقشون بکشه نمره بدن یا اینکه ندن اینجا هیچی دست شما نیست
اینا رو گفتم به عنوان یک پیشکسوت که موهاشو تو این دانشگاه سفید کرده،
وظیفه ی خودم دونستم که رووشنتون کنم.
برسیم به درد دل خودمون جونم براتون بگه تو پست قبلی عکس سرویسای جدید دانشگاه رو براتون زدم یادتونه
که همون ولوو خوشکلا
، اِِاِاِاِاِ یادتون نمیاد اسکانیا
، ولوو همون اتوبوس خوشکلا رو میگم دیگه
،از همین جا، جا داره از مسولین به خاطر این امر خیلی تشکر کنم درسته که شهریش مقداری بالا رفت از 25000 شد ،40000 ولی خوب ارزششو داشت ایووووول،دمتون گرم .
یه کار عالیه دیگه، دانشگاه کرده باید بگم ،خوب بلاخره اینقد زحمت می کشن باید قدر دان بود ،
باید یکی تشکر کنه دیگه
، من هم از طرف تمام دانشجویان این دانشگاه، از تمام مسئولین تشکر و قدر دانی میکنم و از همین جا دستتونو می بوسم
که از دانشجو یه هو خواستین اون چندر غاز پول شهریه رو که باقی مونده بود یه جا بریزن،
در غیر اینصورت فایلاشون بسته میمونه و نمی تونن حذف و اضافه کنن البته نمی دونم چرا همه کارمندا داشتن هی زیر لب ورد میخوندن(فحش جد اباد خودشون و میدادن)
اخی طفلی ها خسته شده بود ن خوب حق داشتن،میدونید اگه یه دفعه تمام چند هزار نفر دانشجو یهو با هم هجوم بیارن تو دانشگاه بخوان فیش بگیرن و پول واریز کنن و ثبت کنن و تازه بعد از ثبت فیش، فایلشون باز نشه
و باید برن امور مالی مربوط به رشته، که تک تک فایل دانشجو ها رو باز کنن
. اینقدر این بانک و اتاق کار شناسی شلوغ بود اصلا نمی تونم وصفش کنم تو این هوای گرم بوشهر
تصور کنین هزاران دانشجو بچپن
(هول بخورن) تو یه اتاق با بدن های عرق کرده
وای وارد اتاق که میشدی یکی بو پیاز میداد یکی بو سبزی ماهی می داد یکی بو ماهی شور میداد وای کل اتاقم که بو قلیه ماهی مونده میداد . ببخشید منو که اینا رو گفتم اخه اون لحظه خیلی بم سخت گذشت
جد وابادم جلو چشام اومد تو دلم مونده بود خالیش کردم.
ببخشید
روز شنبه حذف و اضافه ما بود قرار بود فایلا ساعت 8 صبح باز بشه اما فکر کنم اون موقع کارکنان عزیز خواب تشریف داشتن و ساعت 9:40 ما توستیم وارد بشیم.
از بحث دانشگاه بیایم بیرونو در مورد افطاریه روز یکشنبه خانه وبلاگ نویسان بوشهر بگم.
بلاخره روز آخر تصمیم گرفتیم با آیلین بریم.
اول از هر چیز خیلی تشکر میکنم از همه ی کسانی که برا این مهمونی ساعتها تلاش کردن تا ما دو سه ساعتی دور هم خوش بگذرونیم مهمونیه عالی ای بود دستتون درد نکنه
از اینکه تونستم دوستانم رو ببینم و با اونا از نزدیک آشنا بشم خیلی خوشحالم دوستانی مثل مریم خانومی
- منگول
(که بعد از چندین سال تونستم دوباره ببینمش)-شنگول
-حبه انگور
-زن زمانه
-نرگس
-وخانم غضنفری
و .....لی لی
و نازی
هم که مثل اینکه اونجا بودن اما متاسفانه من نتوستم ببینمشون
.آقایون و نمی شناختم فقط آقای دشتی که راحت می شد ایشون و شناخت
و آقای نوذری که معرف حضور همه هستن
،آقای پورجماد و از عکس توی وبلاگشون شناختم، آقای حسینی طی برگذاری برنامه شناسایی شدن و آقای مهر پویا که کاملا مشخص بودن![]()
.عکس نگرفتم اومدم فیلم بگیرم اما سر اقای حسینی و اقای پورجماد اجازه نمی داد
.اما یه عکس سرقتی می ذارم
.بعد از مراسم کلاس زبان داشتم دیرم شده بود این سه نفر لطف کردن و منو تا زبان سرا رسوندن دستشون درد نکنه
.


پ ن1: مثل اینکه قراره از ترم بعد واریز شهریه دانشگاه الکترونیکی
بشه برا همین هر دانشجو باید یه عابر بانک مخصوص داشته باشه .
پ ن2:کلاسهایی که قرار بوده از 31 شهریور شروع بشه
هنوز درست حسابی تشکیل نشده ما که از خدامونه
من که این هفته فقط دو تا کلاسم تشکیل شده.تا شنبه کلاس ندارم که احتمالا عید باشه پس می شه یکشنبه.
پ ن3:خب ماه رمضونم کم کم داره تمام میشه
. اونجوری که فکر می کردم بهم سخت نگذشت خیلی راحت تر از هر سال بود تازه احساس می کنم خیلی زود گذشت
.پیشاپیش عید سعید فطر و تبریک میگم.
پ ن 4: طبق در خواست دوستان این بار سخن را کوتاه کردیم
دیگه متنایه کیلیشه ای نمی نویسم
که حوصله کنید بخونید اینقدر زحمت کشیدم .
سلام
.خیلی فاصله افتاد بین این آپ و آپ قبلی برا همین زیاد یادم نمیاد چه اتفاقایی افتاده(حالا اینو می گم بعد کلی می نویسم)
.قبل از هرچیز در مورد پست قبلی یه توضیح بدم.( در مورد اون قضیه فالگیر) من خودم هیچ اعتقادی با این چیزا ندارم گفته بودم که برا سرگرمی رفتم به نظر من هیچ کس جز خدا از آینده ما انسانا خبر نداره. اینو گفتم که خیال نکنید من از اون کساییم که همه کارامو با جادو جمبل انجام می دم اخه بعضیا همچین فکری کردن.![]()
روز دوشنبه ۲ مهر با حدیث و هدی رفتیم بیرون یه کار کچولو داشتیم که انجام دادیم بعد از اون هدی رفت خونه خاله لیلا من و حدیث اومدیم سه را باغ زهرا برا واریز شهریه دانشگاه
که گفتن ما نمی گیریم(در صورتی که تو دانشگاه اسم این بانک برا شهریه بود)
.مجبور شدیم بریم بانک ملی خیابون لیان خیلی
شلوغ بود
بهمون گفتن اگه بذارین تو نوبت امروز نوبتتون نمیشه ما هم دست از پا درازتر برگشتیم خونه قرار شد روز چهارشنبه بریم دانشگاه همونجا هم پول و واریز کنیم هم ثبتش کنیم. ![]()
همین کارو هم کردیم. گفته بودم اتوبوسا رو تغییر دادن حالا دیگه اومده بودن ویژه خواهران ، ویژه برادرانش کرده بودن
.به نفع ما شد چون همیشه آقایون اجازه نمی دادن ما سوار شیم .اون روزم که رفتیم فقط دو تا سرویس بود اونا هم ویژه خواهران بودن
سوار شدیم تو راهم هرچی سرویس می دیدیم ویژه خواهران بود
گفتم چه خبر شده یا همه آقایون اخراج شدن
یا اینکه دانشگاه اونا رفته یه جا دیگه
. حالا چی شانس ما اون سوریسی که سوار شدیم بر خلاف ظاهرش مجهز بود
(یه چند تا عکس ازش گرفتم اگه شد می ذارم) کولر داشت،
تلویزیون داشت
.تازه برامون موسیقی هم پخش می کرد
اونم چه موسیقی ای (ای دل ای دل ای دل ....).![]()
اینم یه عکس خوشگل از اتوبوسای دانشگاه![]()

اینم عکس کولرش(البته نمی دونم کولر بود یا نه بادش مثل پنکه بود اما بهتر از هیچی بود)
رسیدیم دانشگاه کارامونو انجام دادیم البته بعد از اینکه کلی معطل شدیم
.اومدیم خونه وااااااااااااااای داشتم تشنگی هلاک می شدم
هر وقت صبح می رم بیرون همین وضعیته .دلم می خواد یادم بره روزه ام
فقط یه چیکه فقط یه چیکه اب بخورم
اما زهی خیال باطل عمرا یادم بره
.غشم نمی کنم حداقل که یکی بیاد آب بمون بده
جون سگ دارم بلا نسبت شما.![]()
روز پنج شنبه هم طبق معمول هر هفته رفتن خونه بابا بزرگو رفتن سر خاک پسر عمم
.جمعه هم خاله لیلا برا افطار خونه ما بود .![]()
شنبه صبح با مامان و حدیث و فاطمه رفتیم بیرون .آخه مامانم می خواست حقوقشو بگیره من و حدیثم رفتیم که تیغش بزنیمو
اگه بشه یه خورده خرید کنیم که بازم طبق معمول هیچی نخریدم فقط حدیث تونست حداقل یه چیز بخره .منم فقط کتابای زبان سرا رو خریدم اخه روز بعد کلاسای زبان سرا شروع می شد
اصلا حسش نبود دیگه کم اووردم خسته شدم آخه مگه کی ترم تابستونه تمام شد ؟
بعد از تمام شدنش زبان سرا ادامه داشت اونم که یه ۱۰ روزیه تمام شده دوباره باید برم خستـــــــــــــــــــــــــــــه شد
خدااااااااا
.سه ساله یه ریز دارم میرم دانشگاه پاییز، زمستون، بهار،تابستون .حالا ۱ ساله زبان سرا هم اضافه شده آخه یه آدم مگه چقدر توانایی داره
.اونم دانشگاه ما و رشته ما .که هم رشته سختیه هم استادامون واویلا
.چه میشه کرد باید ساخت اگه می خوای بشی خانوم مهندس (اونم با چه معدل خوشگلی![]()
) باید این سختیا هم تحمل کنی.
این ترمم کلاسای زبان سرا ۸:۱۰ تا ۹:۵۰شبه
.بازم منو حدیث تو یه روز نیستیم ولی خوب به جاش با فاطمه یه روز و یه ساعت هستیم یکی هست که با هم برگردیم خونه تنها نباشم
. روز اول فاطمه نیومد بازم تنها بودم.قرار بود سریع برم خونه که بعد برا مراسم شب احیا بریم اما مامانم زنگ زد که نیا ما خودمون داریم میایم می خوای برو خونه خاله لیلا اونا هم می خوان بیان منم رفتم اونجا بعد با خاله لیلا و بهاره اومدیم حسینیه ثارالله حدود ۱ساعت بعد مامانم و هدی و حدیث و فاطمه اومدن.خیلی خسته بودم اخه هم صبح زود بیدار شده بودم هم ظهر نخوابیده بودم
از راه کلاسم که رفته بودم حسینیه .دعای جوشن کبیر و که خوندن بعدش دیگه نفهمیدم چی شد
.چرت می زدم بیدار که شدم دیدم دیگه تمام شده همه دارن میرن ما هم اومدیم خونه سحری خوردیمو خوابیدیم.![]()
روز بعد تا ساعت ۱۲خواب بودم زنگ زدم به فاطمه که بهش بگم اسم short storyشون چیه و بپرسم کی می خواد بره بگیره که با هم بریم.بلاخره قرار شد روز بعد اول بریم دانشگاه که فاطمه شهریه رو واریز کنه بعد از اونم بریم و کتابامونو از فروشگاه زبان سرا بگیریم.منم زنگ زدم به سارا که اگه می خواد بیاد و شهریه رو بریزه. که قرار شد روز بعد هرسه بریم. من زودتر رسیدم ایستگاه بعد فاطمه اومد بعد هم سارا .سرویسا بازم قاطی شده بودن
روشون نوشته بود ویژه خواهران و ویژه برادران اما قاطی پاتی بود اینم از کارای عطیقه دانشگاه ما.![]()
رسیدیم. اول ذرین و محبوبه رو دیدیم که خواب الود بودن
و می خواستن سریع برسن خونه بگیرن بخوابن
.بعد یه راست رفتیم بانک که سارا و فاطمه شهریه هاشون و واریز کنن که اونجا هم لیلا و لیلا و سودابه رو دیدیم
.اونا هم کارشون و انجام دادن و رفتن بعد از اونم ما رفتیم برا ثبت فیشا منم رفتم پرینتم و گرفتم. حالا چی این ترم یه کار جالب کردن دیگه تو پرینتا شماره کلاسا و شماره ساختمون و زدن دیگه نمی خواد بریم تو برد نگاه کنیم
. داشتیم می رفتیم که محبوبه رو دیدیم و بعد از اونم مریم یه خورده در مورد نمره های ترم تابستونه حرف زدیم بعد خدافظی کردیم و برگشتیم بوشهر.من و فاطمه رفتیم پاساژ برا خرید کتابا سارا هم رفت خونه. بعد از اونم رفتیم یه جایی یه کار کچولو بود انجام دادیمو برگشتیم خونه بازم تشنگی بازم همون آرزو
اما افسوس باید تا افطار صبر می کردم
نه از فراموشی خبری بود
نه از غش و ضعف.![]()
![]()
بعد از افطارم باید اماده می شدم برا زبان سرا .نتونستم short story رو بخونم خیلی خسته بودم وقتی رفتم کلاس دیدم مثل اینکه همه مثل من نخونده بودن
بلاخره هم نپرسید.بعد از کلاس با بابا،مامان فاطمه برگشتم خونه بابام نبود برا همین تصمیم گرفتیم برا احیا بریم مسجد محلمون.حدیث خواب بود هر کاریش کردیم بیدار نشد دیگه من و مامانم و فاطمه با همسایه ها رفتیم این دفعه بیشتر فیض بردم
اولش که تونستم عقب افتادگی های قرآن و یه خورده جبران کنم. وسطای جوشن کبیر چرت زدم اما برا قرآن به سر بیدار بودم برنامشون خوب بود برا همتون دعا کردم
.تا ساعت ۴ برنامش طول کشید.اومدیم خونه سحری خوردیم و خوابیدم.من که باز تا ۱۲ خواب بودم بیدار شدم بازم خوابیدم تا ساعت ۳اونم چون می خواستم فیلم توبه نصوح رو ببینم خیلی تعریفشو شنیده بودم اما نتونسته بودم ببینمش یه بار دوره راهنمایی برامون گذاشتن اما نصفه.خلاصه این دفعه موفق شدم ببینم
.این جور فیلما هم تاثیراشون لحظه ایه
.وقتی می بینی به خودت میگی من دیگه گناه نمی کنم اما مگه میشه.؟؟![]()
روز چهارشنبه هم که مثل بقیه روزا گئشت روز بعد، پنج شنبه ظهر و هر جور که بود سعی کردم بخوابم که برا شب بتونم بیدار بمونم
.بعد از افطارم کلاس زبان داشتیم.بازم بعد از کلاس با بابا ،مامان فاطمه برگشتیم بابای فاطمه کلی از دست پسرا شاکی بود
کلی خندیدیم
البته حرفاش همه حقیقت بود متاسفانه
.شبم که با مامانم وبابام و حدیث و هدی و فاطمه رفتیم برا احیا بازم وسطای جوشن کبیر چرت زدم
ولی خیلی نه از قسمت ۶۰ تا ۸۰
بعدش دیگه بیدار بودم تا اخر![]()
.این دفعه ساعت ۳:۳۰ تمام شد و ما اومدیم خونه سحری خوردیم یه خورده حرف زدیم و نماز خوندیمو خوابیدیم.سات ۸:۴۵ بود صدا موبایلم در اومد
از خواب خوش بیدار شدم
یکی از بچه های دانشگاه بود منم تو عالم خواب و بیداری جوابش دادم حالا ول کنم نبود بعد که قطع کرد هر کاری کردم خوابم نبرد
.یه خورده اومدم نت ولی بازم رفتم دراز کشیدم اما فایده نداشت خوابم نمی برد فیلمای دیشبو که ندیده بودم نگاه کردم باز خوابیدم ساعت 6 بیدار شدم که دیگه نزدیک اذان بود افطاری خوردیمو سریالا رو نگاه کردیم.حالا هم اومدم نت برا حذف و اضافه یه استاد وحشتناک گیرمون اومده اگه بتونم عوضش کنم
.
پ ن1: تو این هفته از دوتا چیز خیلی ذوق زده شده![]()
یکی اینکه سارا بهم گفت مامانش برام یه تابلو کشیده(نقاشی مامان سارا حرف نداره)
یکی اون نامه ای که من برا منگول نوشته بودم و خودم ازش خبر نداشتم کلی ذوق کردم.![]()
پ ن2: چند وقته قلبم درد می کنه
هر شب قبل از خواب وصیت می کنم و حلالیت می طلبم
آخه فکر می کنم صبح دیگه بلند نمیشم
شما هم اگه بدی ای از ما دیدید حلال کنید آدمیه دیگه از یه لحظه بعدش خبر نداره.![]()
پ ن3:روز یکشنبه برا افطاری دعوت شدیم نمی دونم برم یا نه البته کلاسم دارم .اما خیلی دوست دارم برم
و با بچه ها آشنا شم
اما یه جورایی خجالت می کشم
نه اینکه بار اول قراره ببینمشون![]()
به مناسبت این روزایی که گذشت یه حدیث از امام علی (ع) :
رفاقت و دوستی یک نوع خویشاوندی اکتسابی است.
مناجات : خدایا!دعای شکسته دلان را مستجاب گردان.![]()
یا حق![]()
![]()
قبل از اینکه بخوام بیام و بنویسم خیلی چیزا برا گفتن داشتم اما الان نمی دونم باید از کجا شروع کنم.
ولی تصمیم گرفتم(به پیشنهاد یکی از دوستان) چند نکته رو تو نوشته هام به کار ببرم اول اینکه نوشته هامو پاراگراف بندی کنم دوم فاصله بین خطوط و بیشتر کنم و سوم رنگ فونتمو عوض کنم.
بعد از اینکه امتحانام تمام شد تصمیم گرفته بودم یه سراغی از دوستام بگیرم نگن نجمه بی معرفته
(آخه تو اوضاع امتحانا اصلا وقتشو نداشتم) به اولین نفری که زنگ زدم زینب بود
(یکی از دوستای صمیمیه دوران دبیرستان) که فهمیدم اومده بوشهر(اخه یک سالی میشه از بوشهر رفتن اهواز ) بهم گفت یه زنگ به انیس و نجمه(دوتا دیگه از دوستان دبیرستان) بزن هماهنگی کن یه روز بریم بیرون منم گفتم پس بذارید امتحان زبان سرا هم بدم راحت شم بعد
اون هفته دوشنبه امتحان زبان داشتم قبل از امتحان با فروغ جون
قرار داشتم که برا اولین بار بتونم ببینمش که بلاخره هم دیدمش یه دختر خانم و دوست داشتنی
.و بلاخره امتحان و دادم یه امتحان خیلی خسته کننده آخه big exam بود .بعد از امتحان با استادمون (خانم نجفی زاده)
خداحافظی کردیم
اخه قرار بود برا همیشه بره تهران من خیلی ناراحت شدم
اخه خیلی دوسش داشتم ولی متاسفانه دو ترم بیشتر نتونستم باهاش کلاس داشته باشم.![]()
همون شب به زینب اس ام اس زدم که گفت قبلا انیس و نجمه رو دیده پس فردا هم بلیط داره
فقط می مونه فردا که یه قرار بزاریم برا افطار بریم بیرون خیلی ناراحت شدم
اخه همیشه حداقل یه شب خونه ما میومد. مامانمم ناراحت شد گفت بگو حتما فردا بیاد اینجا اونم می گفت وقت نداره منم گفتم خودم میام دنبالت که گفت باشه ولی قبلش یه جا باید بریم
گفتم کجا
گفت پیش فالگیر
منم گفتم باشه
.با اینکه به این چیزا اعتقاد ندارم ولی گفتم برا سرگرمی میام![]()
.روز سه شنبه صبح من و زینب و فاطمه(یکی دیگه از بچه های دبیرستان) رفتیم خونه فالگیره فال قهوه می گرفت
خندم گرفته بود از کارمون.![]()
(آخه سه تا مهندس آینده
.و این کارا
) ولی زینب می گفت با انیس و نجمه اومده پیشش خیلی خوب بهش گفته منم گفتم ما که اعتقاد نداریم اما ما هم می گیریم ببینیم چی می گه
.اولین نفر من رفتم تا نشستم بهم گفت دانشجوی دانشگاه آزادی رشته فنی ؟
گفتم اره گفت فوق دیپلم یا کارشناسی گفتم کارشناسی گفت پس حتما توی امتحان فوق شرکت کن چون قبول می شی
و ادامه تحصیل می دی و کارتم دولتیه
.گفت الان مشکل درسی داری ولی برطرف می شه
.بعد گفت یه شکست عشقی داشتی
(این یکی و اشتباه گفت شکست عشقی کجا بود بابا
) بعد نشونی های مامانمو داد که درست بود
بعد گفت مامانت مریضه یا چربی خون داره یا قند خون
(اتفاقا روز قبلش مامانم حالش بد بود چربیش رفته بود بالا) و چیزای دیگه که دقیقا درست بودن از تعجب شاخ در اووردم
اخه از کجا این چیزا رو می دونست خیلی عجیب بود. ولی فکر کنم شانسی درست از آب در اومده مگه نه؟؟![]()
بلاخره با زینب و فاطمه اومدیم خونه ما .که برنامه عصرم به هم خورد اخه نجمه کلاس داشت دیگه زینب و فاطمه برا افطار موندن .![]()
![]()
روز بعدم یادم نمیاد اتفاق خاصی افتاده باشه یه روز معمولی بود که مثل بقیه روزا گذشت ولی پنج شنبه طبق معمول مامانم افطاری درست کرد ورفتیم خونه بابا بزرگم البته بعد از رفتن سر خاک پسر عمم .![]()
روز جمعه افطار خونه خاله لیلا
دعوت بودیم .مامانم اولین بار بود که می خواست خونه خواهرشو ببینه
یعنی از اسفند تا حالا که خالم اسباب کشی کرده بود مامانم یه بارم خونه خواهرش نرفته بود(این مامان ما بیشتر دوست داره بیان خونش اهل جایی رفتن نیست) خلاصه ساعت پنج بود که من و حدیث و مامانم و فاطمه با عمم شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه خاله لیلا
.عموم و زن عمومم
دعوت بودن.اون روزم حسابی هم گرسنه شده بودم هم تشنه تا تونستم پر خوری کردم
(اخه یکی نبود بگه کاه از خودت نیست کاهدون که مال خودته).تا ساعت ۱۱:۳۰اونجا بودیم برا برگشت هدی هم بهمون اضافه شد .شنبه (یعنی دیروز) قرار بود با حدیث بریم دانشگاه
ولی چون من شب قبلش اصلا خوابم نبرده بود بعد سحرم همینطور .دیگه داشتم دیوونه می شدم به حدیث گفتم من نمی تونم بیام.
که اخرش حدیثم نرفت .عصر بعد از افطار رفتیم پاساژ ولی هیچ کار مفیدی نکردیم اخه بازم چیزی گیرمون نیومد.![]()
امروز اول مهر بود
.فاطمه و مامانم صبح رفتن مدرسه
. فاطمه اصلا خوشحال نیست که باز قراره بره مدرسه.
بازم مدرسه ها باز شد هنوز باز نشده زنگ زدنای شاگردای مامانم شروع شد
.خیلی بامزه ان زنگ می زنن می گن با نرگس کار داریم(یعنی مامانم).
وای دوباره سر کله ی بچه هایی که میان مامانم بهشون درس بده و بچه هایی که برا ریاضی میان پیش حدیث( من از همون اول خودمو معاف کردم اخه اعصابشو ندارم
.)حدیث بیچاره هم باید باهاشون سرو کله بزنه یکیشون پارسال اول دبیرستان بود هنوز نمی دونست صفر نود پشت یا جلو
دیگه حساب کنید چه خبر بوده
حدیث مثل دیوونه ها شده بود از دستش.![]()
امروز من و حدیث با دوستش رضوان رفتیم دانشگاه برا گرفتن فیش و وام دانشجویی.زیاد شلوغ پلوغ نبود یه عده مثل ما برا فیش اومده بودن یه عده برا وام یه عده هم برا فارغ التحصیلی (خوش به حالشون)
.تا ساعت ۱۱:۳۰اونجا بودیم ساعت ۱۲:۳۰ رسیدیم خونه دارم تشنگی هلاک می شم
.ولی باید تا افطار صبر کنم.![]()

نجمه جون منو به یه بازی دعوت کرده که فکر کنم باید در مورد ایران چیزایی بنویسیم از اونجایی که من دست به قلم خوبی ندارم و نمی تونم حرفای قلمبه سلمبه بزنم.
گفتم فقط یه کوچلو بگم که من کشورمو خیلی دوست دارم
.قبول دارم کم و کاستی هایی داره. مشکلاتی داره ولی بازم نه حاضرم کشورمو با هیچ کشوری عوض کنم نه شهرمو با هیچ شهر دیگه ای
.به نظرم هرکسی بگه کشورشو دوست نداره مطمئنم از ته دل نگفته خداییش وقتی یه جا اسم ایران و می شنوید یا همچین صحنه ای مثل صحنه ی زیر و می بینید چه حسی بهتون دست می ده خداییش احساس غرور نمی کنید؟؟
افتخار نمی کنید یه ایرانی هستید؟؟ ![]()

راستی باید کسایی و برا این بازی دعوت کنم چون یه خورده برا خودم سخت بود خیلی دعوت نمیکنم فقط یه نفر به ذهنم رسید .اونم خلبوس.امیدارم رد نکنه.
پ ن۱:نتیجه زبان سرا اومد شدم۹۰.۶۶
یکی از درسای دانشگاه هم زدن شدم ۱۶
.
پ ن۲: یه بنده خدایی الان که داشتم آپ می کردم بهم پی ام داده .نمیشناسمش می گه تو بوشهری نیستی همه بوشهریا سیاهن
گفتم اولا سیاه نه سبزه دوما کی گفته همشون سیاهن؟ سوما اون عکس من نیست.بعد میگه اونجا ساعت چنده می گم ۲:۴۳ می گه دیدی بوشهری نیستی .بوشهر نیم ساعت از تهران عقب تره
تا حالا همچین چیزی شنیده بودید
.
مناجات:خدایا ما را اهل دل گردان نه بنده دل.![]()
نماز روزه هاتون قبول یا حق![]()
![]()


