سلام
خيلي دلم برا اينجا تنگ شده بود خيلي وقته ننوشتم نمي دونم بايد چطوري شروع كنم نوشتن برام سخت شده.
خب اول از همه با يه سوال شروع مي كنم:
اگه گفتين امروز چه روزيه؟؟؟
آره مي دونم مبعثه
اما يه اتفاق مهم ديگه هم افتاده امروز روزيه كه يه خانم گل
مثل من به دنيا اومده تولدم مبارك.
امروز 23 سالم تمام شد و وارد 24 سالگي شدم
اصلا باورم نميشه اينقدر پير شده باشم
هميشه دوست داشتم بين 18تا 20 بمونم اما نميشه جلو گذر زمان و گرفت.

راستي يادم رفت بگم تو اين مدت كه نبودم چه خبر بوده اول كه اوضاع امتحانا بود اصلا نت نميومدم و نتونستم به هيچكدومتون سر بزنم بايد ببخشيد.بعد از امتحانا هم رفتم مشهد پريروز برگشتم جاي شما خالي خيلي خوش گذشت
. چيزي در مورد خاطرات اونجا نمي گم چون مثل پارساله و چيز خاصي وجود نداره تنها فرقش اينه كه پارسال هوايي رفتيم امسال زميني و با ماشين خودمون.پارسال تنها رفتيم امسال با عموم اينا و اينكه امسال كيفش بيشتر از پارسال بود هم اينكه شهراي مختلف و ديديم هم اينكه تنها نبوديم.چيز بيشتري نميگم فقط يه چنتا عكس براتون مي ذارم.

كوير-آرامگاه يكي از برادرهاي امام رضا(ع) در طبس-آسمون -پاركينگ زائر بر-
حالا بريم سراغ درس و دانشگاه نمي دونم بايد چي بگم ولي به اين نتيجه رسيدم كه هرچي تو اين دانشگاه تلاش كني فايده نداره كه نداره همه چي به شانست بستگي داره
وقتي آدمي مثل من بدشانش باشه بهتر اصلا لاي كتاب و باز نكنه چون فرقي به حالش نمي كنه.
خيلي زور داره امتحانيو كه بهتر از همه امتحانا دادي و خيلي خوشحال از جلسه امتحان بياي بيرون و به خودت بگي اگه خيليم استاد بخواد نامردي كنه 15،16 رو شدي
ولي بعد نمرت بياد
ببيني زمين تا آسمون با اون چيزي كه فكر مي كردي فرق داره و شدي 11 بعد استادشم رفته باشه و ديگه برنگرده هيچ شماره اي هم ازش نداشته باشي. حالا اين هيچ يه جوري بايد يه خودم بقبولونم كه شايد جايي اشتباه كردم و خودم خبر ندارم( البته با بيخيال شدن اينكه سر جلسه 3 تا 4 بار جوابامو چك كردم
) اما اين آزمايشگاه كوفتي چي كه امتحان نداشته و فقط بايد يه پروژه انجام مي داديم
كه اونم هيچكدوم از بچه ها خودشون انجام ندادن و هممون داديم كس ديگه انجام بده
بماند كه چه سختيها برا تحويل گرفتنش كشيديم يارو جواب ايميل نمي داد
،موبايلش خاموش بود وقت تحويل پروژه هم داشت تمام ميشد زنگ زديم به استاد ازش وقت گرفتيم اما بازم از طرف خبري نبود خدا مي دونه اون چند روز چقدر من و سارا حرص خورديم
تا يه 2 روز مونده به تحويل پروژه ايميلش اومد يه شماره داده بود كه مال عربستان بود فهميديم كه رفته مكه كل روز من و سارا شمارشو مي گرفتيم اما كسي جواب نميداد تا اينكه روز بعد صبح زود بلند شدم با نذر و نياز شمارشو گرفتم بلاخره جواب داد
گفتم امروز آخرين مهلته اونم گفت تا 8،9 شب ميفرستم همون روزم قرار بود حركت كنيم برا مشهد به بابام گفتم تا مطمئن نشدم كه پروژه رو فرستاده تكون نمي خورم ساعت20:45 رفتم چك كردم ديدم فرستاده
مال من و سارا و يكي ديگه از بچه ها به سارا خبر دادم كه زحمت فرستادن به استاد اون بكشه و بعد راه افتاديم تو راه بوديم كه سارا خبر داد كه فرستاده.خيالم راحت شد
.مي گفتم 18 كمتر نميده آخه ترم قبل همين كسي كه ما پروژمون و بهش داديم برا بچه هايي كه انجام داده بود 18،18.5 شده بودن.خلاصه تو راه برگشت از مشهد بوديم كه فهميدم نمره ها رو زدن و با اجازتون كمترين نمره من بودم يعني 16
همه نمرهها بالاي 17 بود جز من بدشانس.ديگه اينو نمي تونم بگم شايد جايي اشتباه كردم يا خنگ بازي در آووردم چند نفر به ايشون داده بودن همه هم تقريبا يه جور بوده حالا چرا من كمترين نمره شدم بر مي گرده به همون شانس كه گفتم.
بايد بيخيال بشم ديگه ايشالله اگه خدا بخواد ترم ديگه تمام مي كنم
(البته اگه بد شانسي نيارم) از اين داشگاه لعنتي راحت ميشم برا ارشدم تلاشم و مي كنم حتي اگه 10 سال پشت كنكور بمونم كه ايشالله دولتي قبول بشم.
اين دفعه يه مناجات از صحيفه سجاديه مي نويسم خودم ازش خوشم مياد
:حمد و ستايش مخصوص خدايي است كه اول است،بي آنكه اولي پيش از او باشد و آخر است بي آنكه آخري پس از او باشد.
اينم يكي ديگه از متناي خواهرم:
گمان مي كردم لبخند در پوشيست بر غم هرچه خنديدم هيچكس باور نكرد،من خود را فريب داده ام،چشمانم اعماق وجودم را فرياد مي زنند.
يا حق

