خيلي حرفا برا گفتن داشتم كه الان يادم نيست .الانم چون امروز ظهر دارم با خالم
ميرم آبادان گفتم قبلش يه آپي كرده باشم.همه چيزو خلاصه مي نويسم كه يه حرفي
زده باشم.
يه مدت كه اوضاع امتحانا بود و گرفتار درس خوندن بوديم. امتحانا رو هم داديم. به نظر
خودم همه رو خوب داده بودم و فكر مي كردم نمره هام بالاي 15 باشه به جز آخري كه
خيلي خراب كردم ولي خوب نمره هام كه اومد ديدم نمره آخري از اون امتحاني كه از
همه بهتر داده بودم بيشتر بود. دو تا درس با اين استاد داشتم كمترين نمره هام از اين
استاد بود بقيه نمره هام بدك نبود و لي خوب اگه نمره اي كه فكر مي كردم داده بود
الان معدلم مثل ترم قبل 15 شده بود ولي بيخيال تمام شد ديگه.
تازه امتحانامون تمام شده بود كه رفتيم مشهد كه قبلا در موردش نوشته بودم.و تا
برگشتيم كلاساي ترم تابستونه بود تو اين گرما رفتن و اومدن از عالي شهر واقعا
وحشتناك بود.تازه زبان سرا هم بود اون ديگه واقعا خستم كرده بود وقت نميكردم
اصلا به اون برسم. توي يه چشم بهم زدنم كه امتحانا شروع شد اونا هم بد ندادم .
يه آزمايشگاه داشتم و 5 واحد نظري برا اولين بار آزمايشگاه 20 شدم.اون دو واحدي
هم 16 شدم سه واحدي هم هنوز نزدن ميگن دل استادش خيلي گندست تا بزنه
جونت در مياد حالا خدا كنه چيزي كه فكر مي كنم بشه.اول شهريور مامانم و بابام
و مامان بزرگم و عمم و شوهر عمم رفتن مكه. ما هم كه تنها بوديم یكي از عمه هام
اومد پيشمون البته دختر عمه هامم چون مامان باباي اونا هم رفته بودن از شهر كرد
اومده بودن اينجا پيش ما . خاله كتي هم از آبادان اومده بود يه مدت پيش خاله ليلا
باشه ولي خوب چون اوضاع امتحاناي من و حديث بودنه تونستيم اونا رو ببريم اينور
اونور نه يه سري به خاله كتي بزنيم. امتحاناي من 14 شهريور تمام شد حاجيامونم
18 حركت كرده بودن (چون به ماه رمضون برخورد كرده بود بيشتر از معمول مونده
بودن و پروازشون شب بود) تا رسيدن 2 صبح بود و ما 2:30 با عمو ها و زن و بچه ها
شون و عمه ها و خاله ها رفتيم فرودگاه حدود 3:30 بود كه از فرودگاه اومديم بيرون
تا 6 صبح بيدار بوديم سحري خورديم و خوابيديم.روز بعد من همش تو فكر ساكا و
چمدونا بودم وقط دلم مي خواست ببينم توي اونا چيه چندتا چيز سفارش داده بودم
ولي گفتن اصلي نبودن و نيوورديم ولي خوب به جاش يه mp4 به اسم من اما به
سود فاطمه (البته من زياد علاقه اي به اين چيزا هم ندارم) يه چند دست لباس و
چادر و چيزاي ريز ريز به ما رسيد.
اين چند روزم همش مهمان داريم سه روز هم افطاري داديم يه روز برا فاميلاي دور
و نزديك يه روز مردونه و يه روز ديگه هم نزديك ترا. حالا هم بعد از افطار هر شب
مهمان داريم. پريشبم یه عده از مهمانامون داشتن مي رفتن رفتيم بدرقشون ديديم
روي ديوار خونمون ديوار آتيشه پلاكارداي دم در و آتيش زده بودن ارازل و اوباش
كوچمون(مردم چه حوصله اي دارن به خدا).
ديروزم امتحان زبان سرا داشتم گند زدم فقط خدا كنه اين ترم و يه جوري پاسم كنن
چون خيلي وقتم هدر رفت به خاطرش.
راستي به سرم زده وبلاگو تعطيل كنم دارم روش فكر ميكنم خبرتون ميدم.
ببخشيد اگه نتونستم بهتون سر بزنم شرمنده.از آبادان برگشتم يه سري همه ميزنم.
نماز روزه هاتون قبول.![]()
يا حق![]()


