فردا ۴۰ روز مي شه كه عمو احمد از بين ما رفته اين متن و يكي از خاله هام نوشته به نظر من متن قشنگيه حيفم اومد نذارمش تو وبلاگ.
احمد جان ....
امسال بهارت بهارش را در لابلاي قبرها مي گذراند، امسال هفت سينمان آكنده از ماتم و غم بود، امسال سال تحويلمان را با گريه و عزا تسليت مي گفتيم، امسال از شمع هاي رنگي خبري نبود، امسال حتي تخم مرغها جامه عزا پوشيده بودند، امسال گلهاي رنگي روبان عزا بر تن كرده بودند،امسال هفت سينمان سه سين بيشتر نداشت سكوت بود و سوگواري و سنگ، امسال شمعها تند تند آب مي شدند، آب نه اشك مي ريختند خود مي ديدم كه شمعها چگونه اشك مي ريزند، امسال عيدي بهارت را در آرامگاه سر مزار تو به او ميدادند، امسال از لباس هاي رنگي خبري نبود، امسال بهارت انتظار بوسه گرم تحويل سال نو را از تو مي خواست اما از تو خبري نبود، امسال همه پيشاني او را مي بوسيدند اما تو نبودي كه او را نوازش كني و سال نو را به او تبريك بگويي اما او با نگاه ملتمسانه در چارچوب قاب عكست تو را جستجو مي كرد و بي شك با خاطراتت، خاطراتش را مرور مي كرد،امسال به جاي ترانه هاي شاد سال نو، نوحه و عزا گوش مي داد و مي گريست، امسال دوباره دل مادرت به درد آمد، امسال مادرت و خواهرانت به جاي اشك خون مي گريستند ،امسال ليلايت با سكوت سنگين و پر دردش دل همه را به درد آورده بود،امسال محمدت را مي ديدم كه چگونه در لا بلاي جمعيت تو را مي جويد ولي كسي نمي داند او چه مي گويد و چه مي خواهد ولي مطمئنم كه قاصدكها براي او خبر آورده بودند اما او نمي دانست يا شايد هم مي دانست ولي هرگز بيان نكرد ولي بهانه هاي گاه و بي گاه او خود حكايت از درد درون او داشت، امسال هيچ چيز دل كوچك او را شاد نكرد چون او تو را مي خواهد ، او تو را مي جويد.
روحت شاد


